دارم هی پابه پای نرفتن صبوری می کنم
صبوری می کنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری می کنم تا ترنم نام تو در ترانه کامل تر شود
صبوری می کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سایه،تا سراغ همسایه
صبوری می کنم تا مدار،مدارا،تا مرگ
مرگ خسته خسته از دق الباب نوبتم آهسته زیر لب ،چیزی،حرفی،سخنی بگوید
مثلا وقت بسیار است ودوباره باز خواهم گشت
مرا نمی شناسد مرگ
یا کودک است هنوز ویا شاعران ساکتند
حالا برو ای مرگ،برادر،ای بیم ساده آشنا
باید این کوچه نشینان ساده بدانندکه جرم باد ربودن باغهای رویا نبوده است
گریه نکن ری را
راهمان دور ودلمان کنار همین گریستن است
خسرو مهربان هنر ایران ، شکیبای شیوه اهل دل ، رفت ... صبوری کرد تا مدارا تا مرگ ... و مرگ ... و ندانست که دلمان کنار همین گریستن است ... یاد پاکش جاودان ، حمید هامون زده دیدار اولمان .
قولی به من بده ...
قول بده که هرگز
با من موافق نباشی، حداقلش این که کاملا یا فی البداهه موافق نباشی.
قول بده که همیشه دنبال موضوعی برای مخالفت خواهی گشت، دنبال
استثناهایی برای چیزهایی که من نوشته ام و استدلال هایی که به نظرت
بی ربط و غلط می رسد. این طوری به من فرصت می دهی که ازت یاد بگیرم.
من اگر پاسخی ندادم این طور تعبیر کن که موافق نظرت بودم.
کنسرت گروه شهناز و محمدرضا شجريان را نه به دلايل فني، اما به دلايل رسانه يي و از آنجايي که يکي از محبوب ترين خوانندگان ايراني در آن برنامه اجرا مي کرد، مي توان يکي از بزرگ ترين رويدادهاي فرهنگي در چند ماه اخير به حساب آورد. متاسفانه در اينجا هميشه حاشيه، برتري مطلقي نسبت به متن دارد و همين عامل همواره از کيفيت کارهاي ارائه شده مي کاهد؛ چرا که به قدري انرژي براي درک و هضم اين همه حاشيه مصرف مي شود که توانايي پذيرش و امکان لذت بردن از اصل به شدت پايين مي آيد.
از سوي ديگر محل برگزاري اجرا و عوامل محيطي بسيار تاثيرگذار بودند. تالار بزرگ کشور اصولاً از نظر آکوستيک مکان مناسبي براي برگزاري کنسرت نيست؛ صدابرداري هاي نامناسب، عدم هماهنگي، تاخيرهاي پرسش برانگيز و تهويه نامناسب، همه و همه حکايت از اين دارند که براي رفتن به کنسرت در چنين مکاني بايد صبر ايوب داشت و اعصابي از پولاد (هرچند هنگام اجراي کنسرت گروه هاي سه گانه شيدا اين معضلات بسيار کمتر و قابل تحمل تر بودند).
و از سوي ديگر تالاري با گنجايشي در اين حد، اصولاً در تهران (بخوانيد ايران) وجود ندارد تا بتواند مشتاقاني را که از جاي جاي ایرانمان به شوق ديدن کنسرت خواننده محبوب شان مي آيند در خود جاي دهد؛ متوليان امور فرهنگي کشور که دم از حمايت از «موسيقي فاخر» مي زنند، بايد از همين امروز به فکر حل مشکلاتي از اين دست باشند تا شايد در آينده يي نه چندان دور بتوان اين گونه معضلات را، که در بسياري از کشورهاي پيشرفته از نظر فرهنگي بسيار پيش پا افتاده هستند، حل کرد.
به نظر مي رسد فرهنگ سازي تنها نبايد منحصر به استاديوم هاي فوتبال باشد و براي بافرهنگ ترين مردمان دنيا در يکي از مهم ترين رويدادهاي فرهنگي کشور نيز بايد به کرات تذکر داد تا نه صدايي ضبط کنند و نه عکسي بگيرند. با همه اين اوصاف شنيدن صداي ضبط شده از قسمت اول کنسرت در آنتراکت ميان دو اجرا توسط آن دسته از تماشاگراني که کمتر بويي از فرهنگ کنسرت رفتن برده اند، در نوع خود بسيار مايوس کننده بود؛ چرا که وقتي مخاطبان برنامه هايي از اين دست، تا اين حد از ضعف فرهنگي رنج مي برند نبايد انتظار بهبود فرهنگي در زمينه هاي ديگر داشت. اين گونه معضلات را بايد ريشه يابي کرد و با کار درست و زيربنايي سعي در اصلاح آن داشت چرا که اينجا آن دسته از حاضراني که به حقوق ديگران احترام مي گذارند و دوست دارند شبي به يادماندني را پشت سر بگذارند خيلي جدي حق شان توسط موبايل به دستاني که در حال ضبط صدا و تصوير يا مشغول مکالمه تلفني با دوستان و آشنايان هستند، پايمال مي شود.
عدم هماهنگي مناسب نيز يکي از معضلات اصلي اين کنسرت بود. تاخير 45 دقيقه يي اعضاي گروه به قدري خسته کننده بود که عکس العمل اعتراضي حاضران را به همراه داشت؛ تماشاگران وقتي اين اندازه تاخير را نتوانستند تحمل کنند به تشويق و دست زدن روي آوردند تا شايد گروه شهناز و شجريان را متوجه اين اعتراض کنايه دار کنند؛ روشي که موثر واقع شد و چند دقيقه پس از آن بود که اعضاي گروه روي سن آمدند.
نکته عجيب و غريب ديگري که به شدت پرسش برانگيز بود، ورود بسياري از تماشاگران به سالن پس از اجراي اولين تصنيف بود که بار ديگر فرهنگ بسيار بالاي تماشاگران در وقت شناسي و نظارت و کنترل ناصحيح مسوولان تالار کشور را به رخ همگان مي کشيد،
کنسرت از دو قسمت تشکيل شده بود که قسمت اول در دستگاه همايون و دومي در دستگاه شور بود. هر دو قسمت از نظر فرمال بسيار سنتي و فاقد هرگونه نوگرايي بودند؛ پيش درآمد، ساز و آواز، احياناً چهارمضرابي يا تصنيفي و باز ادامه ساز و آواز و در نهايت يک تصنيف براي حسن ختام که البته خوب و بايسته است که اين سبک از رپرتوار حفظ شود ولي هنگام ارائه يک کار نو و کنسرتي با اين همه سر و صدا انتظارات شايد کمي متفاوت باشد. البته عدم اجراي رنگ پس از تصنيف پاياني را نمي توان نوگرايي تلقي کرد،
اينجاست که ذهن شنونده حرفه يي و مشتاق موسيقي ايراني ناخودآگاه به سمت مناظره قلمي لطفي و شاملو در سال هايي نه چندان دور معطوف مي شود و اين پرسش که «تا کي بايد اسير اين سبک اجراي سنتي باشيم؟» ذهن را آزار مي دهد؛ چرا که حتي بزرگان موسيقي ايراني (مانند شجريان و لطفي) نيز راهي نو و حرکتي متفاوت را ارائه نمي دهند و همچنان اسير همان روند هميشگي رديف نوازي و اجراي چندباره از يک رپرتوار ثابت باقي مانده اند.
اينکه به هر جهت خيل مشتاقاني که براي شنيدن صداي شجريان به کنسرت رفته بودند، شايد کمتر به دنبال اين گونه نوآوري ها و نوگرايي ها بوده اند، در جاي خود قابل تامل است. در هر حال اين سبک از اجراي برنامه مطمئناً براي خود طرفداران زيادي هم دارد و شايد شجريان به مخاطب هميشگي اش بهاي بيشتري مي دهد. مساله اينجاست که به هر روي هنرمند بهتر است قدمي جلو تر از مخاطب باشد، نه در کنار وي. اين ذهن پويا و خلاق هنرمند است که باعث به وجود آمدن تحولات و پيشرفت در هر زمينه هنري مي شود. نمونه هايي از اين دست نه در موسيقي غربي کم هستند، نه در موسيقي ايراني و مثال آوردن و ذکر نام براي آگاهان تنها اتلاف وقت است. مدت هاست که در زمينه موسيقي ايراني اين طرز برخورد و گويي اين نياز به جلو رفتن ديده نمي شود و در اين ميان حاشيه از متن پررنگ تر و تفکر خلاق و دوري جستن از کليشه ها کمرنگ تر مي شود. در واقع بايد مطلب مهمي را مورد توجه قرار داد؛ اينکه تا اين حد از کنسرتي مانند کنسرت اخير شجريان يا گروه هاي سه گانه شيدا استقبال مي شود صرفاً دليلي بر موفقيت موسيقايي اين کنسرت ها نيست و عواملي کاملاً فرا موسيقايي هستند که ذهنيت مخاطب را تحريک مي کنند تا استقبالي چنين صورت گيرد. عواملي مانند احياي دوباره گروه شيدا، يا حضور شجريان؛ تنها شايد نام شجريان براي ايجاد انگيزه کافي باشد و مطمئناً مرد آواز ايران آنچنان در کار خود استادانه عمل مي کند که در نهايت کسي ناراضي از اجراي شخص وي نخواهد بود. ولي دقيقاً در همين جايگاه است که انتظار مي رود هنرمندي مانند شجريان را جلو تر از زمانه خود بخواهيم.
از نظر آهنگسازي، قسمت دوم (شور) را مي توان تا حدي برتر از قسمت اول دانست؛ در مجموع ساخته هاي شجريان بسيار منطقي تر و پخته تر بودند چرا که در ساخته هاي مجيد درخشاني تکرار هاي بيش از حد جملات در برخي از قسمت ها واقعاً آزاردهنده و تا حد زيادي بي دليل و خسته کننده جلوه مي کردند.
تنظيم چندصدايي اين قطعات تا حد زيادي توانست اين ضعف ها را جبران کند؛ اما به هر صورت همين تنظيم ها نيز بسيار پيش بيني شده و تا حد زيادي فاقد هرگونه نوآوري ويژه يي بودند چرا که تنظيم چندصدايي از اين دست را پيشتر در آثار مشکاتيان و عليزاده در دهه هاي 50 و 60 شاهد بوده ايم.
سوال و جواب سازها در بسياري از قطعات يادآور تنظيم هاي قديمي تر فرامرز پايور بودند و به طور کل درخشاني نتوانست چيزي به اين سبک از موسيقي نويسي اضافه کند؛ کاري که حميد متبسم در سال هاي آغازين دهه 70 با آلبوم بامداد انجام داد که بسيار آوانگارد تر از تنظيم هاي درخشان عليزاده و مشکاتيان بود تا جايي که هنوز برتر از آن، در اين نوع از موسيقي نويسي ديده نشده است. اصولاً اينکه موسيقي ايراني که با اين رپرتوار (کاملاً سنتي) ارائه مي شود تا چه حد قابليت و ظرفيت اين گونه تنظيم هاي چندصدايي را دارد در جاي خود قابل بحث است ولي به هر صورت اين گونه نوشتن براي موسيقي ايراني مدت هاست که باب شده و تا حد بسيار زيادي سليقه شنيداري مخاطبانش را نيز تغيير داده است.
شجريان که پيشتر در زمينه مرکب خواني آثار ارزنده يي ارائه کرده بود اين بار نيز شنونده را با اين نمونه از مرکب خواني تحت تاثير قرار داد، به گونه يي که همين تغيير فضاي موسيقايي را تا حد زيادي مي توان يک حرکت حساب شده و نو برشمرد. بازگشت شجريان از سه گاه به همايون نيز بسيار با ظرافت انجام شد و يکي از نکات تحسين برانگيز در اين اجرا بود. اي کاش نمونه هايي از اين دست، کمي بيشتر در اين برنامه به چشم مي خوردند.
کلاً نقاط قوت اين کنسرت آوازخواني هاي شجريان بود که با جواب آواز هاي مناسب تکنوازان همراه بود. شجريان مانند هميشه استادانه و به دور از هرگونه خودنمايي آواز خواند و از حرکات اضافي دست (که به تازگي ميان برخي خوانندگان متداول شده) دوري جست و ذهن شنونده را به جاي معطوف کردن به اين گونه حرکت هاي نمايشي و بي دليل (و در بسياري موارد آزاردهنده)، تنها به سمت موسيقي و صدا معطوف کرد که اين نشان از اوج اعتماد به نفس و اطمينان خاطر وي دارد.
نکته يي که نبايد از کنار آن به سادگي عبور کرد، اجراي بسيار خوب نوازندگان بود. تکنوازاني که شجريان را در ساز و آواز ها همراهي مي کردند نشان دادند اين شايستگي را دارند که در کنار مرد بزرگ آواز ايران بنوازند. براي مثال رامين صفايي (سنتور) را مي توان بدون شک نقطه قوت اين گروه برشمرد. تکنيک بالا، درکي عالي از موسيقي، جواب آوازهاي مناسب و ذهنيت درست از گروه نوازي باعث شد به دور از هرگونه خودنمايي يک سر و گردن بالاتر از ديگر اعضاي گروه قرار گيرد.
البته نکته يي که بسيار سوال برانگيز بود و تا حد زيادي ذهن بسياري از شنوندگان را درگير خود کرده بود، حضور مژگان شجريان در مقام نوازنده سه تار بود. چون نه تنها هيچ گونه همراهي آوازي از وي شنيده نشد، بلکه در اجراي قطعات ضربي به همراه گروه نيز در ميان انبوه صداهاي ديگر نوازندگان، نوايي از ساز وي به گوش نرسيد؛ حال اينکه سازي مانند سه تار تا چه حد در اجراي قطعات گروهي مي تواند صدادهي داشته باشد، يا اينکه صدابرداري چقدر مي تواند به بهبود اين امر کمکي کند، خود بحثي است علي السويه؛ شايد صدابرداري نه چندان مناسب باعث شد «فرزند استاد» نتواند قابليت هايش را به رخ حاضران بکشد. البته ضعف بزرگ صدابرداري در جايي مشخص مي شد که نوازنده دف (حسين رضايي نيا) گروه را همراهي مي کرد. درجه صداي ميکروفن اين نوازنده به قدري زياد بود که تمام کار گروه را به شدت تحت تاثير قرار مي داد و هر ضربه يي که به دف مي خورد مانند پتکي بود که بر سر شنوندگان کوبيده مي شد و اي کاش مسوولان صدا کمي به اين موضوع بيشتر توجه نشان مي دادند تا از کيفيت کار گروه و ارزش هاي بي بديل رضايي نيا در اجراي فوق العاده اش تا اين اندازه کاسته نمي شد.
يکي ديگر از مسائلي که در اين اجرا کمتر به آن توجه شده بود (آگاهانه يا ناآگاهانه اش بر ما پوشيده است)، تشويق تماشاگران در خلال اجراي برنامه بود. منطقاً شنوندگان بايد تا آخرين لحظه اجراي برنامه ساکت باشند و تنها در پايان آخرين قطعه به تشويق هنرمندان بپردازند؛ ولي در اجراي شنبه شب بعد از هر تصنيف، هنرمندان مورد تشويق قرار مي گرفتند که از شنونده حرفه يي بعيد است. شايد بد نباشد عوامل اجرايي در اجراهاي بعدي، قبل از شروع برنامه از حاضران تقاضا کنند تنها در پايان برنامه هنرمندان را تشويق کنند؛ روشي که در اجراهاي ارکستر سمفونيک به کار گرفته شده و جواب خوبي داده است و همين عمل تا حد زيادي به فرهنگ چگونه شنيدن کمک کرده است.
و کاش ما بتوانیم در آینده به شجریان را در کنار آهنگسازان بزرگی چون مشکاتیان و علیزاده ببینیم . کاش !
بيش از صد سال است که ايرانيان در تب و تاب پيشرفت هستند و هنوز هم اغلب در رسيدن به آن احساس عدم موفقيت مي کنند. صد سال زمان بلندي است اما دليل نمي شود که در کار خود تعجيل نکرده باشند.مي توان ده ها نمونه بزرگ و کوچک آورد که ما در حسرت رسيدن به تحولي، بي تاب شده ايم، احساسي عمل کرده ايم و در نهايت ميوه کال چيده ايم. شايد همين زمان ناشناسي خود نه تنها تحولات را حادث و عميق نکرده که به تاخير دچارشان کرده است. حالا هم هنوز مي توانيم علائم اين بي صبري را در کشورمان به خوبي مشاهده کنيم. درست است که ما در بسياري از زمينه ها عقبيم ولي با شتاب و عجله هيچ دستاورد قابل اتکايي نصيب مان نمي شود و هزينه هاي سنگين هم به بار مي آورد.
آزادي و آبادي مرحله مند هستند، بدون درک و دورانديشي و پشت سر نهادن مرحله يي رسيدن به مرحله بعد حتي اگر امکان پذير باشد، نارس و قابل بازگشت خواهد بود.
به نظرم اگر فردا حکم شود که اندکي در همه زمينه ها صبر پيشه کنيم و جامعه و حکومت و دولت و محافظه کاران و اصلاح طلبان و... از گام هاي بلند و جهشي و عظيم فقط چند صباح چشم بپوشند بسياري از مشکلات مان حل خواهد شد. آيا کم بوده است بي تابي هايمان براي موضوعي و دستيابي هاي ناقص مان به آن که بعد سير حوادث همان را کامل و بي بازگشت در اختيارمان نهاده است؟ اي کاش مي شد مثال هاي فراوان از عملکرد کل جامعه و طرف هاي داخل آن مثل محافظه کاران و اصلاح طلبان را در اين زمينه برشمرد، اگر مثال بزنيم و آينه يي در اين باره جلوي خودمان قرار دهيم چه جنجال ها و داد و فريادها که ايجاد نمي شود،
ايشان در ابتدا خواهان خروج خبرنگاران از اجلاسيه ميشوند و سپس به مخاطبانشان كه اعضاي جامعه مدرسين حوزه علميه قم بودند و در ميان آنان شخصيتهاي روحاني تراز اول نظام حضور داشتند به يك باره اعلام ميكنند كه آمريكاييها درصدد بودند در جريان سفر رسميشان به عراق ايشان را بربايند.
صادق زيبا كلام در ادامه در ستون بي ويرايش روزنامه اعتماد مليي چنين مي نويسد: با توجه به اينكه تمامي نشريات روز شنبه سخنان رئيسجمهور را مبني بر قصد و غرض آمريكاييها براي ربودنشان در صفحات نخست خود درج كرده بودند، به علاوه سايتهاي خبري نيز آن را نقل كرده بودند، درخواست آقاي احمدينژاد براي خروج خبرنگاران از اجلاس و سپس بيان موضوع چه ضرورتي داشته.
اگر قرار بوده كه سخنان ايشان پيرامون طرح ترور و ربودنشان در يك جمع خصوصي مطرح شده و جايي درج نشود، پس چگونه است كه عالم و آدم از آن خبردار ميشوند؟ اگر هم قرار بوده كه عالم و آدم از آن خبردار شوند، پس چه لزومي داشته كه ايشان از خبرنگاران بخواهند كه اجلاس را ترك كنند؟
از بحث شيوه و نحوه اعلام موضوع كه بگذريم، پرسش بعدياي كه پيش ميآيد آن است كه با توجه به اينكه سفر رئيسجمهور اواسط اسفندماه بوده، چرا اين موضوع همان موقعاعلام نشد و امروز پس از گذشت سه ماه و نيم اعلام ميشود؟
با توجه به اينكه ظرف ماههاي گذشته آمريكاييها به دفعات ما را متهم به حمايت از تروريسم مينمايند و كيفرخواست بلندبالايي عليه ما در عراق تنظيم كردهاند افشاي چنين خبري در آن مقطع به خصوص با توجه به اينكه به واسطه سفر آقاي احمدينژاد به عراق، ايشان و ايران در كانون توجهات جهاني قرار داشتند، آيا يك پيروزي چشمگير بينالمللي و متقابلا يك شكست جانانه نصيب آمريكاييها نميكرد؟
تا امروز كه خيليها اساسا يادشان نميآيد كه رئيسجمهور ايران كي به عراق رفته بود.از اين دست پرسشها كه بگذريم، ميرسيم به اصل واقعه. هر خواننده علاقهمندي به مسائل سياسي با خواندن يا شنيدن اين خبر آن هم با توجه به اينكه از زبان خود آقاي احمدينژاد جاري شده، مشتاقانه ميرود به دنبال خواندن جزئيات امر.
چنين امري -ربودن يك رئيسجمهور رسمي و قانوني كشوري توسط كشوري ديگر- اگر نگوييم بيسابقه است، قطعا كمسابقه است. آنچه كه خبر را بااهميت ميسازد، آن است كه دولتي متهم به اين اقدام شده كه از 11 سپتامبر (شهريور 1380) به اين سو پرچمدار مبارزه عليه تروريسم شده و علت اصلي اشغال افغانستان و عراق است كه حسب ادعايشان مبارزه با تروريسم بوده، آن وقت چگونه ميخواسته ربودن آقاي احمدينژاد را توجيه نمايد؟
به علاوه و با توجه به سفر آقاي احمدينژاد به نيويورك، آيا ربودن يا بازداشت ايشان در خود خاك آمريكا آسانتر نبود؟ بگذريم، خواننده كنجكاو هر قدر كه روزنامهها و سايتها را زير و رو ميكند كه جزئيات بيشتري از اين برنامه محيرالعقول به دست آورد به جايي نميرسد، الا همان مطالبي كه رئيسجمهور در گزارششان خطاب به روحانيون سياسي كشور اعلام ميفرمايند. اينكه: "آمريكاييها قصد داشتند در يك برنامه حساب شده مرا ربوده و به آمريكا منتقل كنند تا با بهانهجويي در مساله تروريسم براي بازگرداندنم، از جمهوري اسلامي باجخواهي كنند." بعد هم ادامه ميدهند كه با اين حال به لطف الهي چند تغيير انجام شده در برنامهاين سفر، نقشه آنها را بر هم زد و آنان زماني حيرتزده از اين امر مطلع شدند كه من در آسمان عراق در حال بازگشت به ايران بودم. جملات بالا به نقل از سايت تابناك است.
اما روزنامه ايران كه عملا آيينه تمامنماي دولت شده به نقل از آقاي احمدينژاد در همان اجلاس مينويسد: "براساس اطلاعات موثق، دشمنان طرح ربودن و ترور خادم ملت را در سفر به عراق برنامهريزي كرده بودند كه به فضل الهي با تغيير يكي دو برنامه در اراده و تصميم آنها تزلزل ايجاد شد، وقتي متوجه موضوع شدند كه عراق را ترك كرده بوديم." ارگان رسمي خبرگزاري كشور پس از درج خبر در صفحه اول و دوم خود، در صفحه دوم و ذيل يك ستون بلندبالا با تيتر "جزئيات اقدامات خرابكارانه در سفر دكتر احمدينژاد به عراق" نزديك به يكچهارم صفحه را به جزئيات افشاي طرح ربودن رئيسجمهور ميپردازد.
اما تنها مطلبي كه در آن ستون وجود ندارد اتفاقا همان جزئيات طرح ربودن رئيسجمهور است كه حالا برملا شد. البته جورج بوش قبلا اعلام كرده (قريب به مضمون) كه در راستاي مبارزه با تروريسم بينالمللي از تعقيب و بازداشت مظنونين و متهمين به حمايت و همكاري با تروريستها، حتي مقامات رسمي كشورها، خودداري نخواهند كرد.
بازداشتشماري از مقامات رسمي كشورمان در خاك عراق در حقيقت تداوم همين سياست آمريكا است، اما رئيسجمهور رسمي كشور، حكايت ديگري است.
به علاوه همانطور كه گفته شد اگر واقعا مقامات واشنگتن چنين قصد و غرضي داشتند كه ايشان را از عراق ربوده و به آمريكا ببرند در آن صورت چرا زماني كه احمدينژاد با پاي خودشان آمده بودند به نيويورك، آن طرح يا اقدام را به اجرا نگذاردند؟
مطالب مبسوطي كه روزنامهها از جمله روزنامههاي طرفدار دولت پس از افشاي موضوع در قم از سوي احمدينژاد نوشتند مبني بر اينكه طرح ربودن ايشان از سوي آمريكاييها از سوي مقامات امنيتي ايران خنثي ميشود، جملگي حكايت از تدابير معمولي حفاظتي و امنيتي دارد؛
اينكه دو هواپيماي يك شكل در فرودگاه بغداد به زمين نشستند و معلوم نبود رئيسجمهور ايران در كدام يكي است! اينكه ايشان غيرمنتظره به فلان محل رفتند، شب به جاي آنكه در كاظمين بمانند به بغداد بازميگردند، زماني كه دو هواپيماي يكشكل در فرودگاه بغداد به زمين مينشينند،
4 در اين دو هواپيما به صورت همزمان و روي 4 پله مستقر ميشود و معلوم نبود كه رئيسجمهور ايران از كدام در خارج ميشود و قس عليهذا. آنچه كه يك كلام پيرامون آن نوشته نشده، همان طرح ربودن مشاراليه است.
ميماند آنكه نتيجهگيري نماييم بنا بر ملاحظات امنيتي و اينكه آمريكاييها نفهمند كه ايرانيها چگونه طرح ربودن رئيسجمهورشان را كشف كرده بودند (و موفق ميشوند آن را خنثي كنند) از دادن اطلاعات و جزئيات بيشتر پيرامون موضوع خودداري كردهاند.

