برف که میبارد ، برف که می آید ، حال و هوایم عوض میشود ... میشوم آن کودک شیطان که منتظر خبر تعطیلی مدرسه است .
منتظر شنیدن اخبار رادیو ساعت ۶ صبح ... با تنبلی سر از زیر پتوی گرم بیرون آوردن و گوش تیز کردن ... یا کنار سفره صبحانه ، بی میل چایی را شیرین کردن و منتظر ماندن ... با شنیدن آرم اخبار هیجان تمام وجودم را فرا میگرفت و منتظر شنیدن یک جمله ، یک کلام بودم " آموزش و پرورش استان تهران اعلام کرد : بعلت بارش برف سنگین و لغزندگی معابر کلیه مقاطع تحصیلی مناطق ... امروز در نوبت صبح و بعدازظهر تعطیل میباشند " .
وای چه لحظه ای بود این خوشحالی واقعا از تعطیلی مدرسه نبود ، بلکه تنوعی بود که نوعی دیگر میتوان زیست و روز را گذراند .
چه خاطراتی و چه دورانهایی ... چه لحظاتی را گذراندیم که خوش نگذشت ولی خوش ماند ... همه ما این پستوی ذهن و این کودک همیشگی را به کنار خود داریم . کودکی که گاه میخواهد به دور از آن همه هیاهو و نظم جور دیگری زندگی کند ... وجور دیگر فکر کند ...
گاهی هم حالی از این کوچولو بپرسیم بد نیست ! شاید امروز هوس برف بازی کرده باشد ... شاید ...

