در جایی خواندم ، حیفم آمد شما نخوانید ...
کودک نجوا کرد:
خدايا با من صحبت کن....
و يک چکاوک در چمنزار آواز خواند.....
ولی کودک نشنيد.......
پس کودک فرياد زد:
خدايا با من صحبت کن ....
و آذرخش در آسمان غريد.....
ولی کودک باز متوجه چيزی نشد.......
سپس کودک فرياد زد:
خدايا به من يک معجزه نشان بده ....
و يک زندگی متولد شد.....
کودک نفهميد.......
کودک در نا اميدی گريه کرد و گفت:
خدايا مرا لمس کن ...و بگذار تو را بشناسم ....
پس نزد وی آمد و لمسش کرد.....
ولی کودک بالهای پروانه را شکست!!!.....
و در حاليکه خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد....
نوشته شده توسط حامد شیخ الاسلام در چهارشنبه 1386/05/03 ساعت 4 بعد از ظهر | لینک ثابت |

