خواهد آمد ای دل دیوانه ام ، او که نامش با لبانم آشناست .
من گل نرگس برایش چیده ام ، خواهد آمد، باورم کن ، باوفاست .
به امید ظهورش چشم را سحرگاهان باز میکنیم ... شاید امروز در کنار کعبه ، دیده هامان به ندیده جمالش روشن شود و ندای حقش شنیده شود . خدا را خدا را فراموشمان مکن ، که خاموش در میان گنگان خوابدیده به سر میبریم .باشد که بیایی ... باشد که رخ نمایی ...
دستی افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد، هر قطره شود خورشیدی
باشد که به صد سوزن نور، شبما را بکند روزن روزن.
ما بی تاب، و نیایش بی رنگ.
از مهرت لبخندی کن، بنشان بر لب ما،
باشد که سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو.
ما هسته پنهان تماشاییم.
ز تجلی ابری کن، بفرست، که ببارد بر سر ما
باشد که به شوری بشکافیم، باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم.
نم زن بر چهره ما
باشد که شکوفا گردد زنبق چشم، و شود سیراب از تابش تو، و فرو افتد.
بینایی ره گم کرد.
یاری کن، و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد که تراود در ما همه تو.
ما چنگیم: هر تار از ما دردی، سودایی.
زخمه کن از آرامش نامیرا، ما را بنواز.
باشد که تهی گردیم، آکنده شویم از والا «نت» خاموشی.
ای دور از دست! پر تنهایی خسته است.
گهگاه ، شوری بوزان
باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش.

