کسب و کار در ایران رفتار و کرداری دگرگونه دارد . آنانکه حتی دستی از دور برآتش دارند میدانند که پیمودن مسیر تحقیق و پژوهش در ایران فرآیندی سخت و طاقت فرساست که موجب فرسودگی و پریشانی هر تیم مدیریتی میشود . هم از اینروست که بازار دلالی و واسطه گری رونقی عجیب دارد و سودی کلان ...
سالها پیش مصاحبه ای داشتم با عصر شبکه ، هرمز پوررستمی عزیز،سردبیر مجله شبکه تماسی داشت که بیا و پای سخن بنشین که میخواهم کارآفرینان جوان را در این نشریه معرفی کنم . او گفت و دلایلی محکم و مستدل داشت ... دوستش دارم که بزرگیست که همیشه تکان دهنده افکار من بوده و خط دهنده آینده ...
گفتم در آن مقال آنچه که باید را ... و نوشتم برایش هرچه که بود را ...آن نشریه هم چاپ و شد و آن کلام هم ...
گذشت روزها و فشارهای کار و زندگی مرا از خودی خودم دور کرد ... مرا از خود بی خود کرد ... علاقه ام به نرم افزار و تحقیق و پژوهش رنگ باخت و در پی تناسب خروجی ترازهای سود و زیان افتادم ... به کسب و کاری نه چندان نو دست زدم و شدم انچه که میباید نمیشدم ... محاسبه سود کار و کالا و دوری از کار فکری مستمر باعث شد که در شرکتم و همکارانم در موجی از رکود و رخوت بسر ببرند ... موتور فکری شرکت خاموش و من به راهی دیگر رهسپار ...
روزی بر حسب اتفاق رزومه برنامه نویسی به دست من رسید ... که تجربیاتش حکایت از راه اندازی شرکتی به نام طرح و پردازش ... داشت . جالب بود برایم ، خواستم ببینمش و آمد . سخن گفت از خود و کارهایش و اینکه در آن زمان از خواندن مصاحبه ام به شور آمده و با دوستانش شرکتی تاسیس کرده بودند همنام و هم مرام ما . اما دست روزگار آنان را از هم دور کرد و به سمت تفرق پیش برد . تا آنکه دوستانه از هم جدا شدند .
صحبتهایش بر جانم نشست ... و ضربه بر من زد ... شاید سنگین نبود اما سهمگین بود ... به خود آمدم و خود را نهیب زدم که به کدامین سو میروی ... به کدامین سمت رهسپاری ... بسیار با خود اندیشیدم و با خود نجوا کردم ... بسیار سخت بود شنیدن کلامی جوانی که به هزاران امید تو را الگو قرار داده ولی تو دیگر آنچه که باید نیستی ... گویی همه را بر باد بیند و تو را بر خاک !
ما و نه من ، همه مسئولیم و باید پیروز شویم . ما و نه من ، همه باید تلاش کنیم و زندگی را و شرکت را از نو بسازیم . ما و نه من ، باید برای ایستادن دوباره ، هزار هزار بار تلاش کنیم دست بر زانوانمان بزنیم و خستگیها را خسته کنیم ...
نمایشگاه امسال بهانه ای بود و فرصتی که بتوانیم دوباره با گذشته پرشورمان تجدید خاطره کنیم و برای ایستادن دوباره همت کنیم . ایستادنی که باید برای همه ما راه جدید زیستن و آموختن را فراهم کند . برای تولید بهترین فکرها و نرم افزارها باید آموخت و آموخت ... و باید تلاش کرد و تلاش کرد ... ما باید بهترین و با تجربه ترینها را در کنار جوانان جویای نام بکار بگیریم تا تلفیق شور جوانی و شعور تجربه راهی درست برای رسیدن به اهدافمان پیدا کند .
بیاییم برای همیشه و همیشه به خویشتن خویش بگوییم که ما از پای نخواهیم ایستاد و از نفس نخواهیم افتاد تا بهترینها را برای مشتریانمان آماده کنیم .
ما همه مسئولیم در مقابل او که همه چیز را میبیند و مردمانیکه عملکردمان را مینگرند .
چگونه سر زخجالت برم بر دوست که خدمتی بسزا بر نیامد از دستم
به او که شبان تنهایی ام را تر کرد و باز با فروغ صبح چشمانم را نظاره کرد ... از من میپرسید از سکوت و خلوت و عشق ... و من جز ترا دوستت دارمی بیش نگفتمش ... و نگفتمش ...
برای او که از من است و دلارام سکوت شبهایم ... الهام بخش افسانه زندگی ام ...
گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند
شب سلیس است و یکدست و باز
شمعدانی ها
و صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را می شنوند
پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسیم
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است
که از حادثه عشق تر است ...
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبز سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟
قیصر امین پور
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را به خاط سپارد
اگر آسمان می توانست ، یکریز
شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد
و می شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر کوها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را می توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم
مرحوم قیصر امین پور
شوق پرواز مجازي، بالهاي استعاري
لحظههاي کاغذي را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني، زندگيهاي اداري
آفتاب زرد و غمگين، پلههاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سرشکسته، چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري
صندليهاي خميده، ميزهاي صف کشيده
خندههاي لب پريده، گريههاي اختياري
عصر جدولهاي خالي، پارکهاي اين حوالي
پرسههاي بيخيالي، نيمکتهاي خماري
رونوشت روزها را روي هم سنجاق کردم
شنبههاي بيپناهي، جمعههاي بيقراري
عاقبت پروندهام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه باز حوادث
در ستون تسليتها، نامي از ما يادگاري
قیصر امین پور هم رفت ... خدایش بیامرزاد ... بزرگ بود و از اهالی امروز ...

