تابناک چند وقتی است پس از بازتاب تابیدن گرفته است و صاحب قلمانی سیاست دان نه سیاسستمدار در آن قلم میزنند . غلامعلی رجایی هم چون رسول جعفریان صادقانه و مخلصانه مینویسد و این چند ساله جز صداقت و انصاف در قلمش مشهود نبوده است . متن زیر یادداشت ایشان در تابناک است که عینا در ذیل می آید . شاید که نه فقط برای رییس جمهور محترم بلکه برای تمام مدیران درسی باشد و عبرتی ! اندیشه در اعمال روزمره و اصلاح روزمرگیها کوچکترین کاریست که یک انسان برای انسان بودن باید انجام دهد و گرنه مستوجب خسران خواهد بود و بس.
چند روز پيش كه تلويزيون، خبر خلاصه بيانات رئيسجمهور محترم را در جمع دانشگاهيان علم و صنعت پخش ميكرد، در ميان سخنان جناب احمدينژاد نكتهاي شنيدم كه بعدها كه روي آن فكر كردم، احساس نگراني من از نحوه مديريت ايشان در دولت و تعاملشان با مجموعههاي زيردست و فرمانبر مرتبط با دولتشان در وزارتخانه، بيشتر از سال گذشته شد كه در مقاله «يونيفورم شهردار بر تن رئيسجمهور» به آن اشاره كرده بودم. نگراني من از اين بود كه گويا جناب ايشان كه يك فرد محترم با سابقه دانشگاهي است، خداي نكرده، كمتر متوجه نادرستي روشهاي مديريتي خويش بر مجموعه دولت است و مهمتر از آن اينكه به نقدهاي ناصحانه دوستاني كه به هر تقدير در حوزه انقلاب و امام هستند، هيچ وقعي نمينهند.
ادامه مطلب
ساقیا برخیز و در ده جام را
خوشا شعر حافظ که هر غزلش حکمتیست و عبرتی .
الهی!
مران کسی را که خود خواندی...
ظاهر مکن جرمی را که پوشاندی...
کریما!میان ما و تو داور تویی...
آن کن که سزاوار آنی نه آنچنان که سزاوار ماست...
الهی!
مرکب وا ایستاد و عمرم بفرسود...
همراهان برفتند و این بیچاره را جز حیرت نیفزود....
الهی!
اگر خامم پخته ام کن...
و اگر پخته ام سوخته ام کن...
امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني.
بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي.
تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد ازآن که به اعضاي خانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.
اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي.
آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...
از طرف...دوست و دوستدارت:خدا
این متن از بلاگ محسن آقای قاسمی پسرخاله عزیزم برداشت شده . البته با اجازه قبلی!
آزاد اندیش است و ساده . نه نسبی با او دارم و نه سببی . بدون حب و بغض این و آن مینویسد و به هیچ جناح و دسته ای وابسته نیست . رسول جعفریان از متقیان اهل سیاست است . همیشه خوش ، صادقانه و دلنشین مینگارد .برایش آرزوهای بی انتهایی از موفقیت و ادامه این راه سخت را دارم . راهی که راستان و چپان را خوش نمی آید . اما حقیقت تلخ است و آزار دهنده . امروز نوشته ای داشت در تابناک که نتوانستم بخوانم و به دیگران توصیه خواندنش را نکنم . که خوش ،حال امروز ما را با گذشته مقایسه میکند .
بايد خداي را شاکر بود که امسال را سال «انسجام اسلامي و اتحاد ملي» نامگذاري کردهاند، اما با اين حال، اين چنين جنگ و نزاع لفظي و گاه عملي ميان مسئولان آن هم در يکي از خطيرترين دورههاي پس از انقلاب در گرفته است.
در هفته جاري، به عنوان درآمدي بر انتخابات اسفند ماه و بيش از آن به دلايل ظاهرا مذهبي يا سياسي، سيل دشنامهاي سياسي از دو طرف به سوي هم ادامه دارد.
راستي، اگر واقعا ايران در آستانه خطر بزرگي قرار گرفته باشد، چه توجيهي براي اين رفتارهاي شگفت و دردناک هست؟
آيا اگر رخداد ناگواري روي دهد ـ که هيچ بعيد نيست ـ زماني نخواهد رسيد که کتابهاي درسي آينده ما بگويند و بنويسند: درست در زماني که تهديدهاي جدي مملکت ايران اسلامي را تهديد ميکرد، دو گروه که هر دو خود را انقلابي ميدانستند و تا ديروز هم در کنار هم بودند، چنان به جان يکديگر افتادند که گويي هيچ نقطه مثبتي در يکديگر سراغ ندارند و تنها و تنها در پي حذف يکديگرند؟
ادامه مطلب
سید ابراهیم نبوی میگفت ما نویسندگانی برای منتشر نکردنیم.(واشاره اش به کمدی بود که صدها جلد دفتر و متن آماده در آن از سالها پیشتر در آن خاک میخورد میکرد ) آنروز سخن سید را جدی نگرفتم (واقعیت اینکه میگفتم شاید حوصله ندارد یا از نوشتن خسته است و یا نگران دستبندهای دوباره دستانش ...) . اما اینروزها حالش را میفهمم . یاداشتهایی روزانه برای خود بر میدارم ، دریغ که ملاحظات و مصلحت اندیشی ها موجب آن است که به بایگانی رود و سپرده در خاطر و یاد نگارنده شود . وگرنه این بلاگ زودتر و زودتر باید بروز میشد .
بگذریم ، علی آقا سرزعیم (دوستدار سقراط و یار دوران کودکی و نوجوانی ) در وبلاگش مطلبی نوشته بود که مضمون آن این بود که آیا ما حقیقت را باید بجوییم ؟ یا باید قبول کنیم ! بحثی هم در این رابطه با دوست دیگرمان حسن خان مقیمی ( دوستی عزیز که قرار است این صفحات را از این حال وهوای دلتنگی خارج کند و مرا شاد ) داشتیم . شاید ایده آل گرایی و خامی ما را برآن دارد که به دنبال حقیقت برویم و حقیقت را از میان گفتارها و کتابها و سخن ها به تنهایی و با ادراک خویش دریابیم .حقیقت بود و نبود خداوند ، حقیقت زندگی انسان، حقیقت بود ونبود وجدان ، اخلاقیات ، راه و روش زندگی و ... اینها مثالی از هزاران موردیست که باید برای آن جواب داشت . وگرنه سرگشتگی حیرانی انسان را لحظه ای رها نخواهد کرد. اما باید بپذیریم واقعیت این است که درک محدود ما برای کشف حقیقت و فرصت اندکمان برای دستیابی به دانشهای گوناگون موجب آن میشود یا پای در راه فرومانیم یا خسته به ناکجا آبادی سرابگون برسیم .
به نظر من برای بهتر زیستن باید واقعیتهای اساسی و قالبهای زندگی را قبول کرد . آنهم بدون کنکاش های کنجکاوانه و وسواسهای وسوسه انگیز . برای مثال در وجود ذات مقدس ربوبیت چه کسی مشکوک است که من هم بخواهم شکاکانه آن را بررسی کنم ؟! یا در حقانیت معاد چه انسان عاقلی تردید دارد که من بخواهم مردد آن را بنگرم ؟ به راستی چرا زمان خود را برای دوباره آزمودن و تجربه کردن راه رفته دیگران باید به هدر دهم ؟! چرا در زمانیکه به عنوان یک اصل انسانی ، روحانی دروغ را زشت و قبیح میشمرند من به فلسفه چرایی و چگونگی اش باید بپردازم ؟
پیتر دراکر یکی از بزرگترین تحلیلگران و اندیشه ورزان مدیریت نوین اقتصادی اعتقاد جالبی دارد ، او میگوید : برای رسیدن به هدف یک مدیر الزاما نباید و اصلا نباید تمام فنون و راههای رسیدن به هدف را خود بداند یا بررسی کند ، مدیری مدیر است که از خرده دانش یارانش استفاده کند و جمع خرده دانشها را به اهداف کلان تبدیل کند . و یا بخاطر می آورم یکی از معصومین میفرمایند :عمر هر کس به اندازه استفاده او از حاصل عمر دیگران برکت میابد .
زیرکی ما نیز باید بگونه ای باشد که بدون تلف کردن وقت راههای رفته دیگران و نتایج تجربیات گرانشان که به اندازه عمر از دست رفته شان عزیز است جمع آوری کنیم و برای رسیدن به اهداف زندگی مان از آنان استفاده کنیم .

