بامدعی مگویید اسرار عشق و مستی..........................
بنا به تناسباتی دیگر از خستگیها و دل خستگیها خبری نخواهد بود . شاید که طاقتم بالا رود و عشق و سوز در اوج. شاید که ثابت شود که عشقها بدون ریا زیباترند و نازها خریدارتر .
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ........... ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
نکته روح فزا از دهن دوست بگو .........نامه خوش خبر از عالم اسرار بیار
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید ........ ساقیا آن قدح آیینه کردار بیار
دوست من ، مهربانم
یکبار دیگر هم ماه قربانی آغاز شد و من در بند سودای خویش ، دور از ملکوت تو پر پر ... بال بال میزنم ، من در سفر از خود به خود مانده ام ... چگونه سوی تو پرواز کنم !؟ چگونه چنگ در پرده آن بت شیرین لقا زنم و طلب دیدار کنم ؟ قربانی ام کن ... قربانی آنچه باید ...
قربان من ! شاید که خونم ، شاید جانم ، شاید آبرویم ، نمیدانم ... هر آنچه که خواهی ... قربانی تو ام در هر مجال و مقام که خواهی ... چه شیرین باشد سپردن گردن به تیغ جانان ...سخن گزافه میگویم و میدانم تیغ تو هم اعتبار میخواهد ، چیزی که من در اینروزها به درگاهت ندارم .
قربان من ! آب معرفت بر لبانم بریز و سیرابم کن پیش از قریب شدنم ... هرچند که قربت تو نه کار ما که کار اهل دل است . سپس رو قبله ات خوان و خوابان ، که آرزوی یک روز تجسم بعد ملکوتی اش را دارم . پس به نام خود وبه یاد رحمتت مرا ببر . ذبح آنگونه کن که نه سری ماند و نه سودایی ... که خویش تر از خویش در این روزگار ندانم .
قربان من ! من ، اسماعیل نیستم که اینگونه سر به تیغ خواب پدر نهم و کاسه عمر به تسلیم تو بشکنم... من ، ابراهیم نیستم که فرزند را به نیت خوابی تیغ برگردن فشارم ... تو خود از معرفت آنگونه سیرابم کن که خواب ندیده سر بر آستانت خود دهم جان ، آنگونه مدهوشم کن که در دنیا جز تو نبینم و عشق جز تو نپندارم .
قربان من ! همه راز دل میدانی و تنها تو میدانی راز سر بمهرم را . خوش زمانیست خلوت نیایش با تو که از غریبی به قربت در می آیم و از خاک بر افلاک .
قربان من ! قربانیانت قریب تو هستند و مردمان غریب با آنان ؛ غریبان زمان را دریاب ! دریاب!
آمین
پریروز دکتر احمد توکلی نامه ای سرگشاده سراسر انتقاد به آقای رییس جمهور نوشت و امروز مهندس امیرحسین شیخ الاسلام را در دفاع از آقای رییس جمهور به ایشان پاسخ داد ، صرفنظر از مسائل ملی میهنی وجناح بندی های سیاسی ، میخواستم قبل از داغ شدن تنور انتخابات نقطه نظرات هر دو را که از اصولگرایان سرسخت و دارای تفکر و ایده هستند ، در یک کلام مرور کنیم . ( بگذریم که شخصا با نظرات آقای شیخ الاسلام صرفنظر نسبت فامیلی نزدیکمان ،زیاد مخالف نیستم!)
ادامه مطلب
دکتر علی لاریجانی از رجال سیاسی فرهنگی شناخته شده این زمان است . او در انتخاب کلمات و تمثیل هایش فیلسوفانه دقت میکند و همیشه سعی میکند درست به هدف بزند .
او روز گذشته در جمع دانشجويان تاكيد كرد، «تئوري دولت وحدت ملي» نياز و ضرورت اجتنابناپذير جامعه ايران در شرايط امروز است .
معناي این کلام دکتر لاريجاني در ساده ترین نگاه اين است كه وحدت ملي در وضعيت كنوني عنصر مفقوده و گمشده در ميان رهبران و شخصيتها وگروههای ریز و درشت سياسي ايران است و بايد در كانون توجه قرار گيرد. واقعيتهاي جامعه نيز اين داوري را دستكم در ميدان اقتصاد به خوبي نشان ميدهد.
به اين معني كه دولت در 2سال گذشته با نفي روشهاي در حال تكامل اعمال شده در اقتصاد ايران طي 16سال پيش از تابستان 1384 و اصرار بر روشها و هدفهاي مديريتي تجربه نشده، باعث ايجاد نوعي گسست در انباشت تجربه كارشناسي شده و نتيجه آن پيامدهاي دردسرساز مثل سردرگمي بانكها، نرخ تورم فزاينده، كاهش رشد اقتصاد ملي، كاهش رشد صنعت و معدن، آسيبپذير شدن جدي برخي صنايع، از نفس افتادن طرحهاي توسعه نفت، گاز و پتروشيمي و... شده است.
به نظر ميرسد «عنصر اقتصاد ملي» همان ابزاري است كه ميتوان بر روي آن پل وحدت بنا كرد و اقتصاد ايران را از سردرگمي نجات داد. مگر ميشود دولتي بر سر كار باشد كه هيچ نيروي كارشناسي و مديريتي كه با پول اين مردم و اين سرزمين كار ياد گرفته و تجربه اندوخته است، حتي به عنوان مشاور و كارشناس به بدنه و عقبه دولت راه نداشته باشد.
وحدت ملي در جامعه ايراني رخ نميدهد، جز اينكه مردم و ملت راه روشن و شفافي براي رونق دادن كسب و كار و معيشت مردم را پيش روي خود ببينند. وقتي نرخ تورم فزاينده، ميليونها ايراني را در معرض آسيب قرار ميدهد؛ وقتي كسب و كار هزاران صنعتگر، بازرگان، معدنكار، كارگر، كشاورز و آموزگار با تجربيات ناكافي مديريت ميشود، رسيدن به وحدت ملي دشوار است.
احزاب، جريانها و گروههاي سياسي براي رسيدن به وحدت ملي چارهاي ندارند جز اينكه ميثاق ملي ببندند كه مانع رشد تورم و رشد بيكاري شوند و مردم بردبار و صبور ايران را از سردرگمي نجات دهند. دولت ملي با وحدت ملي در پيرامون ديدگاههاي مشخص اقتصادي و براي برطرف كردن مشكلات مردم است كه امكان ظهور و حضور پيدا ميكند.
به یاد آنانکه در معرفت عرفات و سعی صفا یند و باز هم جای من امسال آنجا نیست !
راهم نداده اند و نیک میدانم که چه کرده ام ... که من را به قبله اول نیز راه نبود ...
ابوالحسن خرقانی فرمود :
قبله بر پنج قِسم بُوَد ...
نخست کعبه : قبله ی مومنان
بیت المعمور : قبله ی فرشتگان
عرش : قبله ی دعا گویان
حق : قبله ی جوانمردان و دوستان
و اما قلب قبله ی خاصان است ...
در قصه ها ، مثلها و حکایتها درسهایی است نهانی ، که رازگونه سر زندگی را به ما می آموزد . در زیر یکی از این داستانهای نه چندان کهن ، ولی حساس (البته برای خانمها !) را برای عبرت ( آقایان )می آورم.
روزگاري در سرزمینی دور ، پادشاهي چهار همسر اختیار کرده بود . او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود . با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار ميکرد و او را با جامه هاي گران قيمت و فاخر ميآراست و به او از بهترينها هديه ميکرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست ميداشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي ميکرد. اما هميشه ميترسيد که مبادا او را ترک کند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلي مواجه ميشد، فقط به او اعتماد ميکرد و او نيز همسرش را در اين مورد کمک ميکرد. همسر اول پادشاه، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از عاشقانه دوست ميداشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع ميشد .
روزي پادشاه احساس ناراحتی و ضعف کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي برای زندگی ندارد. او به زندگي پر شکوهش مي انديشيد و در عجب بود و با خود ميگفت "من که چهار همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام." بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بيشتر عاشق تو بودهام. تو را صاحب لباسهاي فاخر کردهام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "به هيچ وجه!" و در حالي که چيز ديگري ميگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت.
پادشاه ناراحت ، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگي به تو عشقها ورزيده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد.
بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت "من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي. اکنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من ميآيي؟ او گفت "متاسفم ، در اين مورد نميتوانم کمکي به تو بکنم، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم". جواب او همچون گلولهاي از آتش پادشاه قصه ما را ويران کرد.
ناگهان صدايي او را از دور خواند، "من با تو خواهم بود، همراهت هستم، فرقي نميکند به کجا روي، با تو ميآيم." پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه ميکردم .
فارغ از عبرتهای اخلاقی ، اجتماعی داستان ! برای آقایان ! این داستان تمثیلی شیرین !!! از زندگی ما آدمیان است . واقعیت این است که ما در زندگي كاري خويش چهار همسر داريم.
همسر چهارم ،تمثیل سازمان ما است. بدون توجه به اينکه تا چه حد برايش زمان و امکانات صرف کرده ايم و به او پرداختهايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، به راحتی ما را تنها ميگذارد.
همسر سوم ما، تمثیل موقعيت ما است که بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد و به دنبال دیگری میرود.
همسر دوم ما، تمثیل همكاران هستند. فرقي نميکند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين کاري که ميتوانند انجام دهند اين است که ما را تا محل بعدي همراهي کنند.
همسر اول ما ، خود ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشي او را فراموش میکنیم . در صورتيکه تنها کسي است که همه جا همراهمان است و همیشه با ما خواهد بود .اوست که موجب وصال و خوشگذارانی با همسران دیگر را فراهم میکند اما خود بی نصیب تر از بقیه به هجران مینشیند و آرزومند توجهی، حتی لبخندی یا بوسه ای میشود . همين حالا احوالی از او بپرسیم ، ببوسیمش، مراقبتش كنيم. او که تنهاست را نگاه داریم . نگهبانش باشیم و یاریش کنیم و بدانیم این خودی خود ماست که با ما هست و خواهد یود . مهربان و باوفا !
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
قیصر امین پور
رویا بر ابرها
و دل در آسمانها
چشم بر پنجره و نیاز در چشم ...
آسمانم ،
کی گشایی این پنجره را ،
این پنجره زرد خسته را ؟
و باز ،
شب میرسد و سکوت ...
خش خش خستگی پنجره میشکند ...
و نوار نور ، درنگ رنگ را
و منم مستجاب ندبه ...
مهتاب ، کنارم خفته !
دیروز دومین فرزندم به دنیا آمد . براساس توافق پدر و مادر قبل از تولد نامش محمدرضا شد . آمدن کودکم برای من هیجانهای چند ماهه ام را فرونشاند و سلامتش آرامم کرد . اما هم اکنون به آن می اندیشم فرزندم چگونه خواهد زیست !؟ چه تربیت و تعلیم خواهد دید ؟ آیا وظیفه پدری تا همینجا به اتمام رسید ؟ آیا مادرش با حمل نه ماهه اش کار خود را به پایان برد ؟ سخت روزهایی بر او گذشته ( وسپاسگذارم از صبرش و سکوتش ) اما روزهایی سخت تر برای مسولیتی بزرگتر در راه است . روزهایی سخت برای من و مادرش ! هدایت کودکی که پاکترین ضمیر و بی آلایش ترین نهاد را برای ما از طرف خدا به ودیعه آورده ! برای او و خودم مینویسم ! مینویسم تا فراموش نکند و فراموشم نشود!
محمدرضای من !
محمدت خواندیم به نام بهترین و شریفترین مخلوق خداوند و رضا نامیدمت چرا که در بارگاهش سالم و صالح بودنت را به نذر از آستان اش خواستم .
مهمان کوچک خوب خانه ما خوش آمدی ! ای که پیام مهربانی و عشق را از درگاه ربوبی تا به منزلگاه زمین با خود آوردی خوش آمدی ! اکنون وظیفه من و مادرت پذیرایی از توست با اخلاق ، حکمت و ادب ! هرچند که در خانه ما بیش از این وسعمان نیست اما برای تو باید به بهترین کلام و بهترین اخلاق آراسته شویم ... هر چه بدی و کژی هست دور ریزیم ... و به زیور مهر و عشق آراسته شویم ... پذیرای قدوم توام ای از خدا رسیده !
این روزها دایم به آن اندیشه ام که برایت چه کنم که بهتر از پدرت باشی و بهتر از نیاکانت ...
این زمانیست که چشمان روشنت، بی گناه است ، دستان کوچک و انگشتهای کشیده ات، به حقی دست درازی نکرده ، بر لبان سرخت دشنام ،غیبت و دروغ جاری نشده و هنوز دلت به رسم زمانه ما به تزویر ، ریا و حسد آلوده نگشته ... و من در مقابل این همه پاکی تو مسئولم .
هر چند چنته من تهی است از هر آنچه که باید ... اما تلاش میکنم برای تو از پهناورترین دشتها و بلندترین قله ها ... در پیچ و خم راهها و بیراهه ها ... از عمق دریاها و اوج آسمانها ... بهترین ها را بیاورم ... و بهترینها را برای تو ای مهمان خوب خانه ام ، خواهم خواست ... ای آمده از راه دور عرش کبریایی الهی ... در آرزوی آنم که نهاد پاکت برای ما راهی باشی به سوی سعادت ...
امروز دردمندانه میدانم هرآنچه برای مریمم کوتاهی کردم بار گرانش بر دوشم تا ابدیت سنگینی خواهد کرد . خداوندا ببخشای بر من اگر با مهمان دیگرم چنان کردم که نباید . خداوندا رحمتت را به واسطه فرستاده ات برای ما وسیع کن و ما را و خانه کوچکمان را در سایه لطفت و کرمت قرارده . باشد که راه تو را بیابیم بپوییم ... آمین .

