شب نیمه است . پس از ۱۵ ساعت کار مداوم ... سکوتی است و خلوتی . خسته نیستم . در اندیشه ام در اندیشه ایده ای نو ، طرحی نوتر ... با کاغذها از صبح تا شب میجنگم تا آنچه میخواهم حاصل شود ولی حاصل نبرد مغلوبه ایست که سرنوشتی جز زباله دان ندارد . فکر مشغول است و دل ... شوریدگی در این ایام ... شعر و جوانی در این اوقات !
خدا کند این فکر خشک من کمی تر شود و بتراود عطر نویی و اندیشه ای ناب ...حاصل هر چه باشد میخواهم این آخرین امضاء من بر دفتر اعمالم اثری بزرگ باشد ، که تحول زاید و رویش ... که صلابت و سترگی ... برای آینده ای نزدیک رشد ، پویش و تلاش ...
باید بیشتر بیاندیشم و خود را فارغ کنم از حواشی پیرامون . باید بیشتر مطالعه کنم و بیشتر ... نوبتی هم باشد اینبار نوبه من است ، تحولی بزرگ در مینا و برای مینا ! وقوعش نزدیک است ، فقط باید اراده کنم ...
خدایا درست زندگی کردن را تو به من بیاموز، درست مردن را خود خواهم آموخت !
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ی ایام دل آدمیان است
دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
از داد و داد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است
همین صبح ، همین طلوع بود ...
برق خورشید که در آسمان زد ؛
مهربانی آغاز شد .
یادت هست ؟
هنوز زهرا کودک بود و
دل من .
هنوز مادر نگران بود و
دل من .
هنوز پدر بی تاب بود و
دل من .
یادت هست ؟
آن سپیدی و سادگی ...
آن سکوت سراسر پاکی ...
یادت هست ؟
که دلت را ،
که دلت را شکستم ...
یادت هست ؟
که هنوز عصر بود
و اسب سپیدمان را برای سواری نداشتیم .
و هنوز همان عصر بود
که به تاخت آمد
تا سر حوضچه نور ...
یادت هست ؟
امیدم ! نگارم ! گل ناز هستی !
یادت باشد یا نباشد !
یاد داشته باشی ،
یا مرا از یاد برده باشی...
مهم نیست
مهم آواز آزادگی است
مهم آواز آزادگی توست که جریان دارد
مهم آن آزادگی آسمانیست ...
مهم از همه بریدنت
مهم از برای خدا بریدنت ...
مهم از برای صفا بریدنت است ...
مهم آن صبوری و صبوری
مهم آن صداقت و همرازی ...
بلندی و پستی کم نرفتیم
کم نرفتیم ،پستی و بلندی
گاهی بلند نشستیم و
گاه پست فروفتادیم
مهم
آن بلندای طبع و کوچکی خواهش .
الهام حامد ،
برای همیشه ؛
به جاودان همیشه زندگی
با تو خواهم بود ....
در کنارت و همرازت ...
مرا ببخش
در این میانه اگر رهی گمی کردم
در این زمانه اگر خمی به ابرویی گشتم
زهرا بزرگ شد و دل من کودک است هنوز
مادر آرام شده و من نگران صبح هنوز
پدر صبور شد و من بیقرار هنوز ...
چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود...
مدت نسبتا طولانی است که دردی را سمت چپ بدنم ، در کتفم احساس می کنم. نمی دانم مشکل دستم است یا ماهیچه یا توده ای در سینه و یا قلب. اگر این آخری باشد - که خیلی محتمل نیست - با احتمال مثبتی در هر لحظه از زمان باید منتظر یک حمله ناگهانی باشم.حمله ای که اگر جدی باشد دقایقی بعدش باید لحظه پایان را تجربه کنم. تجربه ای که متاسفانه فقط یک بار در زندگی رخ می دهد و آن هم احتمالا در لحظه ای که چندان آماده مواجهه با آن نیستی. 10 ثانیه قبلش ممکن است فقط منتظر شروع یک جلسه باشی یا در حال خواندن چیزی باشی یا در حال تعریف کردن چیزی برای کسی یا راه رفتن برای رسیدن به یک کلاس درس معمولی و یا حتی در حال خواب. احتمالا در آن لحظه به تنها چیزی که فکر نمی کنی این است که 10 ثانیه بعد همه چیز تمام می شود و تو خود با تمامی وجود این این تمام شدن را نظاره گر خواهی بود و در میانه اش دست و پا خواهی زد.
نمی دانم در آن لحظه گذر از بودن به نبودن چه رخ می دهد و آدم چه حسی دارد. آیا مثل مسافری که دارد برای همیشه از کشورش می رود دلش برای زندگی اش تلف می شود یا بر پوچی عمری که گذرانده افسوس می خورد و یا فقط از وحشت ناشی از مواجهه با یک امر ناشناخته عظیم فریاد می زند و یا دست و پا می زند که یک جوری وضعیت قبلیش را ادامه دهد. هر چه که باشد به نظرم این که آدم می داند که دارد تمام می شود خیلی عجیب و باشکوه و منحصر به فردش می کند.
وضعیت عجیبی است. آدم هر لحظه منتظر وقوع چیزی است که هیچ چیزی راجع به جزییاتش نمی داند. حتی نمی داند چه معنی دارد. این که 10 ثانیه قبل من "بودم" و بعدش دیگر "نیستم". این "نبودن" یعنی چه؟ و چرا باید برای من این قدر اهمیت داشته باشد که سعی کنم عقبش بیندازم؟ آیا همه چیز به ماندگاری بیشتر ژنی که ناخودآگاه از مرگ فرار می کند در مسیر دگرگونی تکاملی گونه های انسانی بر می گردد یا چیز دیگری هم پشت آن هست؟ نسبت این نبودن با زیستن فعلی من چیست؟ ...
ميتواند لشكر شيران را كه توسط يك گوسفند اداره ميشود،
شكست دهد.

