در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی..............
شرکت ما هم ۱۰ ساله شد . به شریکمان ، به آن پنهانِ پیدا ! به آن اسطوره استقامت و خستگی ناپذیری خسته نباشید میگویم ! همراهی او برای ما غنیمتی بزرگ بود .بعد از ذات کبریا ، بزرگتر از هر چه که در عالم بیاندیشیم ، همراهی اش بود . صادقانه و صمیمانه تا پاسی از شب پا به پا کار کردیم و کار ... و وجداناً او بیشتر ... و صادقانه او پرتوانتر ... در لحظات دلتنگی و فشارهای همه جانبه با آراممان میکرد و در نبودش خستگی بر جانمان مینشست . آنقدر حضورش عزیز و مغتنم بود که امسال به خاطر نبودش حتی جشن تولدی هم برای ۱۰ سالگی مان نگرفتیم . چون بی وجودش ، بی حضورش معنای بودن و بالیدن به تصور خطور نمیکرد . از او سپاسگذارم که همیشه و همیشه در بدترین شرایط با ما بود و مخصوصا من را در سخت ترین لحظات درک کرد. کریمانه و صمیمانه ، بی هیچ چشمداشت با ما بود و در لحظات سهمگین مشکلات بهترین پشتیبان بود . این روزهای سرد که ۱۰ ساله شدن را تجربه میکنیم جای خالی اش را در شرکت پاس میداریم و از مدیریت دورادورش و راهنمایی های ارزشمندش بهره مندیم . این روزها سرمایه ای گرامی تر و گرانتر میناسافت به عهده او سپرده شده ، محمدرضا و مریمم که باید بالنده و خلاق رشد کنند و پای به عرصه جامعه بگذارند . او را سپاس میگویم به پاس همه سکوتهایش و صبوریش .
به یاد می آورم روزهایی که در اتاقی در پشت دانشگاه شریف در شرکتی کار را شروع کردیم . با سرمایه ای اندک ! وام ۳۰۰ هزار تومانی ازدواج برای راه اندازی کسب و کاری شریف و حلال ، بندگی خدا کردن نه بردگی دیگران ... به یاد می آورم کوچ به میدان فردوسی و باز هم حضور در ساختمانی استیجاری و شراکتی با دوستان ، کار تا نیمه های شب ، پروژه های شبانه روزی و سه شیفته ... درگیریهای مختلف فرسایشی ... امور قرآنی ... مرکز طبع و نشر قرآن ... شورایعالی قرآن ... و نبود گاه بگاه من ... باز به یاد می آورم حضور در میدان ولیعصر و باز هم کار و کار و کار ... اولین ،در آمدن و آخرین، در رفتن ... شبهای سیاه و سرد زمستان ... روزهای گرم و بلند تابستان و فرسودن جان ... و امروز در ظفر ، ...
باز به یاد می آورم روزهای اول تاسیس شرکت را در پاسخ درخواست من برای همکاری و همراهی در شرکت باآنکه در آستانه استخدام رسمی تامین اجتماعی با پستی بسیار مناسب و آینده ای بسیار روشن بود هیچ نگفت جز همراهت خواهم بود و هیچ درنگ نکرد تا صبح فردا و برگه استعفا .
باز به یاد می آورم حضور آرامش زیر نام یک مرد ، حضور بی حسادتش زیر سایه یک مرد . جایی که همه شیخ الاسلام را میستودند ، میخواستند و حس میکردند و نمیدیدندش ، یا بعضی حسودان چشم دیدارش را نداشتند ؛ او بی چشمداشت و صبور هیچ نمیگفت و دم نمیزد و من میدانستم که اگر او لحظه ای نبود و نمیخواست هیچ کاری از عهده من بتنهایی بر نمی آمد . جایی که دوستی میگفت میخواهم ببینم او چه زنیست که پشت سر این مرد موفق قرار دارد و راست میگفت ، بی وجودش هیچ موفقیتی در کار نبود ! هیچ !
در تمام این لحظات خوشی و ناخوشی با ما بود و صبورانه انتظار موفقیت میناسافت را کشید و میکشد. سایه بلندش مستدام و نگاه مهربانش جاوید باد.

