تبليغاتX
دلدادگی

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی..............خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
دل که آیینه شاهیست غباری دارد................از خدا می طلبم صحبت روشن رایی
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان..................ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست...............کز وی و جام می ام نیست به کس پروایی

شرکت ما هم ۱۰ ساله شد . به شریکمان ، به آن پنهانِ پیدا ! به آن اسطوره استقامت و خستگی ناپذیری خسته نباشید میگویم ! همراهی او برای ما غنیمتی بزرگ بود .بعد از ذات کبریا ، بزرگتر از هر چه که در عالم بیاندیشیم ، همراهی اش بود . صادقانه و صمیمانه تا پاسی از شب پا به پا کار کردیم و کار ... و وجداناً او بیشتر ... و صادقانه او پرتوانتر ... در لحظات دلتنگی و فشارهای همه جانبه با آراممان میکرد و در نبودش خستگی بر جانمان مینشست . آنقدر حضورش عزیز و مغتنم بود که امسال به خاطر نبودش حتی جشن تولدی هم برای ۱۰ سالگی مان نگرفتیم . چون بی وجودش ، بی حضورش معنای بودن و بالیدن به تصور خطور نمیکرد . از او سپاسگذارم که همیشه و همیشه در بدترین شرایط با ما بود و مخصوصا من را در سخت ترین لحظات درک کرد. کریمانه و صمیمانه ، بی هیچ چشمداشت با ما بود و در لحظات سهمگین مشکلات بهترین پشتیبان بود . این روزهای سرد که ۱۰ ساله شدن را تجربه میکنیم جای خالی اش را در شرکت پاس میداریم و از مدیریت دورادورش و راهنمایی های ارزشمندش بهره مندیم . این روزها سرمایه ای گرامی تر و گرانتر میناسافت به عهده او سپرده شده ، محمدرضا و مریمم  که باید بالنده و خلاق رشد کنند و پای به عرصه جامعه بگذارند . او را سپاس میگویم به پاس همه سکوتهایش و صبوریش .  

به یاد می آورم روزهایی که در اتاقی در پشت دانشگاه شریف در شرکتی کار را شروع کردیم . با سرمایه ای اندک ! وام ۳۰۰ هزار تومانی ازدواج برای راه اندازی کسب و کاری شریف و حلال ، بندگی خدا کردن نه بردگی دیگران ... به یاد می آورم کوچ به میدان فردوسی و باز هم حضور در ساختمانی استیجاری و شراکتی با دوستان ، کار تا نیمه های شب ، پروژه های شبانه روزی و سه شیفته ... درگیریهای مختلف فرسایشی ... امور قرآنی ... مرکز طبع و نشر قرآن ... شورایعالی قرآن ... و نبود گاه بگاه من ... باز به یاد می آورم حضور در میدان ولیعصر و باز هم کار و کار و کار ... اولین ،در آمدن و آخرین، در رفتن ... شبهای سیاه و سرد زمستان ... روزهای گرم و بلند تابستان و فرسودن جان ... و امروز در ظفر ، ...

باز به یاد می آورم روزهای اول تاسیس شرکت را در پاسخ درخواست من برای همکاری و همراهی در شرکت باآنکه در آستانه استخدام رسمی تامین اجتماعی با پستی بسیار مناسب و آینده ای بسیار روشن بود هیچ نگفت جز همراهت خواهم بود و هیچ درنگ نکرد تا صبح فردا و برگه استعفا .

باز به یاد می آورم حضور آرامش زیر نام یک مرد ، حضور بی حسادتش زیر سایه یک مرد . جایی که همه شیخ الاسلام را میستودند ، میخواستند و حس میکردند و نمیدیدندش ، یا بعضی حسودان چشم دیدارش را نداشتند ؛ او بی چشمداشت و صبور هیچ نمیگفت و دم نمیزد و من میدانستم که اگر او لحظه ای نبود و نمیخواست هیچ کاری از عهده من بتنهایی بر نمی آمد . جایی که دوستی میگفت میخواهم ببینم او چه زنیست که پشت سر این مرد موفق قرار دارد و راست میگفت ، بی وجودش هیچ موفقیتی در کار نبود ! هیچ !

در تمام این لحظات خوشی و ناخوشی با ما بود و صبورانه انتظار موفقیت میناسافت را کشید و میکشد. سایه بلندش مستدام و نگاه مهربانش جاوید باد.

نوشته شده توسط حامد شیخ الاسلام در جمعه 1386/10/21 ساعت 11 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 
offshore