الهی ، آنکه سحر ندارد، از خود خبر ندارد .
الهی ، ذلت و لذت ، قریب بلکه قرین همند ، راهرو در رنج تن گنج روان یابد و در این بار گران ، بار گران.
الهی ، هر چه پیش آمد ، خوش آمد ، که مهمان سفره توایم .
الهی ، در شگفتم از کسی که غصه خودش را نمیخورد و غصه روزی اش را میخورد.
الهی ، اسمی جز بی اسمی برایم مباد!
الهی ، کیست که موفق به زیارت جمال دل آرایت شد و شیدایت نشد .
الهی ، آن که را که عشق نیست ارزش چیست ؟
الهی ، از من آهی و از تو نگاهی !
الهی ، عمری آه در بساط نداشتم ، و اینک جز آه در بساط ندارم .
الهی ، سست تر از آنکه مست تو نیست کیست ؟
الهی ، تو را دارم چه کم دارم ؛ پس چه غم دارم .
الهی ، هر که را میبینم با خود است ، مرا با خودت دار!
الهی ، بسیار ما اندک است و اندک تو بسیار .
الهی ، لذت ترک لذت را در کامم لذیذتر گردان .
آمین .
روزها از پس هم میروند و می آیند . دهمین سالگرد میناسافت را به تمام پرسنل محترم میناسافت از ابتدا تاکنون تبریک میگویم . آنانکه هر روز برای میناسافت از خواب بر میخواستند و شبها با خستگی فکر و کار جدید به بستر میرفتند. طی این سالها میناسافت با تمام اعوان و انصارش آموخته که اگر متحول نشود و به بهترینها نیاندیشد نابود شدن حداقل چیزی است که نصیب خواهد داشت . در این بازار رقابتی و بیرحم که کیفیت و قیمت ها دایم در حال رشد و نزول هستند ، اشتباه است اگر از امروز به خواهیم به شیوه دیروز زندگی و مدیریت کنیم .
طی اینروزها دغدغه بهتر شدن و بهتر بودن دایم مرا آزار داده و این فکر که چرا درجایی ایستاده ایم که میتوانستیم بالا و بالاتر باشیم بیش از آن . بهانه ها و دلایل بسیارند ، اما بهشت را به بها بدهند نه بهانه ! از امروز باید با ایجاد تصمیماتی مستمر ، تعدیل هایی در برنامه های اجرایی ، تغییراتی در ترکیب و توانمندی نیروهای شرکت به سمتی برویم که به جایگاهی درخور نام شرکت و پیشینه آن دست یابیم .
هدف اول ما بهینه کردن و بالا بردن بهره وری در شرکت به هر قیمت خواهد بود ! حتی اگر لازم باشد همه چیز را درهم بریزیم خواهیم ریخت تا به این هدف اولیه برسیم . در هم ریختن نه به معنای بهم ریختن ! پایه گذاری و ایجاد روالها و آیین نامه های جدید با کمک تمامی یاران مینا ، حتی آنانکه در کنارمان نیستند و یا خواهند آمد ... قطعا این تغییرات و ریزشها و رویشها لازم هستند و لازم خواهند بود . در این روزها شاید لازم باشد حرکاتی عجیب دیده و تصمیماتی غریب گرفته شود ، که مدیریت شرکت با تمام احترامی که به تمامی دوستان و همکاران قایل است به ناچار و برای رسیدن به اهدافی که طی جلسات متمادی در هیئت مدیره اتخاذ شده است باید برای ساختن آینده ای بهتر به آن تن در دهد.
البته این موضوع که ما میخواهیم تغییر کنیم و هر تغییر قطعا آسایش و دایره راحتی خودمان و دیگران را خواهد شکست چیز قابل کتمانی نیست اما سعی خواهیم کرد این مسایل کمترین تنش و نگرانی را در شرکت و میان همراهان ایجاد کند. تا دوستان با اندیشه ای فارغ تر به امور روزمره شرکت رسیدگی کنند .
با عزمی بلند و اندیشه ای بلندتر به میناسافتی خواهیم اندیشید که در آستانه تولد دهمین سالگردش و بلوغ فکری و جسمی اش به درستی راه را بر خود و یارانش هموار خواهد کرد و در این رهگذر این همه ما هستیم که منتفع خواهیم شد . میناسافت قدرتمندتر و ثروتمندتر برای همه ما بهتر است . حتی برای دشمنانمان .
از امروز "نشد ، نمیدانم ، نمیتوانم ، نمیخواهم ، نرسیدم "از قاموس کلمات میناسافت حذف خواهد شد . در مقابل هر کار ارجاعی پاسخی دقیق و کامل خواهد بود :" انجام شد ، به نحو احسن ." این جمله تنها جمله ای خواهد بود که ما بکار خواهیم برد . تا همگان بدانند که در این شرکت هر کاری شدنی است و هر چیز خواستنی !
بهره وری و اندیشیدن به بهره وری سرآغاز رویش دوباره ماست ! به بهره وری بیاندیشیم ! تا بهره همگی ما هم از این سفره بیشتر و بیشتر گردد . به نظر شما چگونه !؟
آنک از غیری بود او را فرار .............................. چون ازو ببرید گیرد او قرار
من که خصمم هم منم اندر گریز .................... تا ابد کار من آمد خیز خیز
نه به هِندَست ایمن و نه در خُتَن ......... آنکِ خَصم اوست سایه خویشتن
دیشب دیروقت با همسرم تفالی به مثنوی معنوی مولانا زدیم و به حکایت دلنشین حکیم و طاووس بر خوردیم . مولانا بس دلنشین و دلفریب این افسانه حکیمانه را بیان میکند . داستان از این قرار است که حکیمی در دشتی طاووسی را میبیند که مشغول کندن پرهای خود است ، او را بانگ میدهد که: ای طاوس چرا کفران نعمت میکنی و این پرهایی که همه آرزوی داشتن یکی از آنها را دارند ، بدور می افکنی ! بدان و آگاه باش که کسی که کفر نعمت میکند ، خدا بر او قهر میگیرد و نعمتها را از او سلب میکند .
زخم ناخن بر چنان رُخ کافریست .............. که رُخ مه در فراق او گریست
یا نمی بینی تو روی خویش را ............... ترک کن خوی لِجاج اندیش را
طاوس حکیم را پاسخ داد : ای حکیم ، من با داشتن این پرها هدف هزار تیر صیاد و هزار دام دشمنانم هستم ، من که نمیتوانم مواظب جان خودم باشم ، همان به که پرهایی به این زیبایی نداشته باشم که غم جان ! آرامش و جانم را بیشتر دوست میدارم تا زیبا بودن را .
آن به آید که شوم زشت و کریه ............... تا بوم ایمن در این کهسار و تیه
این سلاح عجب من شد ای فتی ................... عجب آرد معجبانرا صد بلا
مولانا در پایان این داستان پرده از راز حکمتی بزرگ برمیدارد و میگوید :
پس هنر آمد هلاکت خام را .......................... کز پی دانه نبیند دام را
اختیار آنرا نکو باشد که او ......................... مالک خود باشد اندر اِتَقوُا
جلوه گاه و اختیارم آن پَر ست ............ بَر کًنم پر را که در قصد سرست
زیباست حکایتهای مولانا و ساده و چه دوریم ما از این دریای پربرکت و لبالب از حکمت و سلامت . که حتی در سلامش هم شاکی است از جدایی مردمان از او و نالان است از شناخت ما از ظن او . در پی این جداییهاست که حال و روزِ روزگارمان اینچنین است که از خود نیز نمیتوانیم بگریزیم !!!
اشتياق به ديدار ذات حضرت حق و تماشاي جمال كبرياي معشوق، آتشي نهفته در دل بندگان حضرتش بوده است و اوليا و انبياي الهي كه بيش از ديگر مخلوقات او از معرفت رب العالمين بهره بردند، حرارت اين آتش در درونشان بيشتر شعله ميكشد تا آنكه اين راز از ضمير به زبان آمد و بر كلام كليم خدا هويدا گرديد، آنجا كه موسي(ع) تمناي ديدار دوست را با معبود در ميان گذاشت و رخصت خواست تا از پس چلهنشيني در ميقات به ملاقات ذات ربوي نايل گردد كه پاسخ « لن ترني » رسيد كه:
اي موسي تو كه تاب تماشاي جلوهاي از ذات اقدس اله را بر سنگي نميآوري و مدهوش از عظمت و جلال خداوندي بر خاك ميافتي چگونه تمناي وصال و شوق لقا داري؟ و اينگونه شد كه موسي(ع) بر ناتوانيش معترف و به پاس اين اذعان و از برکت نور اين ايمان به سكوي رسالت و افتخار همكلامي حضرت دوست مفتخر شد.
و گذشت روزگار، زمانه را به ديدار احمد(ص) مفتخر كرد كه فراتر از تمامي انبيا و اوليا، نه تنها عبد رسول خدا بود، بلكه ذات حق به او عشق ميورزيد و از تبار محمد(ص) و عصاره جان جهان، سرانجام حسين(ع) پا به عرصه خلقت نهاد و همزمان با ولادتش آتش عشقي در كائنات روشن شد كه تا ابد خاموشنشدني است.
حسين(ع) نيز مشتاق لقاء حضرتش بود اما ابراز اين شوق حاجت به چلهنشيني نداشت؛ چراكه لحظه لحظه حيات حسين(ع) در ميقات بوده است و اوست كه چشم جز به تماشاي دوست نميگشايد. اين حسين(ع) است كه در صحراي عرفه تكيه بر جبل الرحمه نهاده و فرياد ميزند: «كور است چشمي كه تو را نميبيند». و اين فرزند فاطمه(س) است كه حسرت را نثار بندگاني ميكند كه از آثار به مؤثر و از مخلوق به خالق ميرسند، حسين(ع) براي تماشاي حق نيازي به جلوه و ظهور ندارد، او همواره در محضر است و حضور را بدون هر واسطهاي تجربه ميكند.
و آنگاه كه نوبت ميعاد حسين(ع) ميرسد، از ميقات دل ميكند و به مناي خويش ميآيد، چه اگر موسي پاسخ اشتياق خود به لقاي حق را با جلوهاي از حضرتش بر كوه گرفت، قرار اين قربانگاه، ظهور جلوه حق در حسين(ع) است و اگر بركت آن ظهور برگزيدگي موسي(ع) بود، ثمره اين ظهور هدايت کثيري از خلايق به سوي ربوبيت است.
و حسين(ع) كه با تمام وجود در حضرت حق فاني شده است، قدم به ميعاد ميگذارد، هر مصيبتي كه بر وي وارد ميشود، او را براي وصال برافروخته ميكند و هر زخمي كه بر پيكرش فرو ميآيد، جلوهاي از ذات حق را آشكار ميكند و آنگاه كه تاب از جسم حسين رخت بر ميبنند و روحش بيش از هر زمان ديگري براي پيوستن به دوست به تلاطم درميآيد، دست و پا زنان در درياي خون و در حالي كه از پيش جان عزيزانش را به بارگاه حضرتش هديه فرستاد، لب ميگشايد و سرّ درون را هويدا ميكند تا همگان بدانند كه عاشورا بر حسين(ع) جانگزا نيست بلكه جانفزاست.
ضيافتي است كه حق از ازل تا ابد، تنها حسين(ع) را شايسته حضور در آن يافته و فقط پسر فاطمه(س) است كه لياقت مييابد تا با تمام وجود هستي و نيستياش را در معبود فنا كند.
حسين(ع) لب ميگشايد و جلوه تام حق قتلگاه را فرا ميگيرد و اين بار دیگر سنگ و كوه شرافت میزبانی اين ظهور را ندارند بلكه تنهاي بي سر و پيكرهاي قطعه قطعه شده ياران حسينند كه جلوه ظهور ذات ربوي ميگردند.
و فراتر از تمامي جلوههای ربوی، سينه شكافته و سر غرق به خون حسين(ع) است كه مانع نميشود تا او با سرشكستگي در برابر دوست، صورت بر خاك گرم قربانگاه قرار دهد كه «الهي رضا برضاك» و اين رضا و استغاثه سيدالشهداست كه درياي رحمت و اشتياق حق را به تلاطمي بينظير وا ميدارد و پاسخ اين شوق ديگر، «لن ترني» نيست بلكه بانگ «ارجعي» معبود است كه با آغوش گشاده حسين را در برميگيرد و ترنم رضايت خداوندي است که از پس رضاي حسين برميخيزد: «يا ايتها النفس المطمئنة، ارجعي الي ربك راضية مرضيه».
زان یار دلنوازم شکریست باشکایت ...........

