بالاخره نگرانیها به واقعیت تبدیل شد به قول ضرب المثل معروف: آمد بسرم از آنچه میترسیدم ،پوست خربزه ای اساسی زیر پای دروازه ما افتاد ! البته خیلی سپاسگذاریم که زیر پای ملوکانه خودمان نیافتاد ! با کمال تاسف دروازه فیلتر شد ! به قول دوستی جفای بزرگیست که ناخواسته میبینی کسب و کاری بی هیچ اعلان و اخطار ، به راحتی و بدون هیچ دلیل موجه تعطیل میشود .
البته در این ساعاتی که از روز هفتم بهمن میگذرد تمام تلاش دوستان و همکاران بخصوص مهندس ابراهیمی و دوست عزیزم نوید خان سلطانی برای رفع این مشکل ادامه دارد . و پیگیر رفع فیلتر سایت هستند . امیدوارم سوءتفاهم ایجاد شده و اشتباه پیش آمده به سرعت برطرف شود و دروازه رفع فیلتر شود . فقط امیدوارم .
صبر کن حافظ به سختی روز و شب ...........
دلم گرفته از روزگار و غريبي مردان روزگار كه چگونه آنان كه روزي در كنار هم، همه با هم به درو ميرفتند امروز همديگر را درو ميكنند و دلم گرفته بر اين روزگار كه روزگاري تاريخساز و متمدن بوديم و متحد در برابر غرب وحشي كه با هم دوئل ميكردند تا يكي كشته شود و ديگري زنده بماند و امروز با هم متحد شدهاند و پولشان را واحد كردهاند و مرزهايشان را برداشته و يد واحده شدهاند.
دلم گرفته از روزگار خودمان كه بر در و ديوارش نوشته است: «اتحاد ملي و انسجام اسلامي» در كنار عكس رهبر انقلاب و اگر بگوييم سال به پايان رسيد و بپرسيم چه كردهايد براي رسيدن به اتحاد ملي و انسجام اسلامي، هيچكس پاسخي براي آن ندارد؛ همانگونه كه براي سال گذشته سال همبستگي ملي و مشاركت عمومي، كسي پاسخي نداد، ولي اتحاديه آفريقا دريافتهاند كه بايد همچون اتحاديه اروپا شوند و دلم گرفته بود ...
دلم گرفته از این نبرد بی پایان میان دوستان دیروز و رقیبان امروز ... دلم گرفته از این شیپور بی سرانجام رزم میان صداقت و دروغ ... در این زمانه که یکسره استعمار بر پیکر ایران عزیزمان میتازد و ما خاک و مردم فراموش کرده ایم و زره رزم برای هم میهن خود میپوشیم ...
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار ......... مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند ......... کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد
فورچون مقاله بسیار مفصلی را به ملیندا فرنچ (گیتس) اختصاص داده است. ملیندا گیتس که به زندگی ساده و دور از جار و جنجال علاقه دارد، در یکی از معدود موارد حاضر شده با گزارشگر نشریه فورچون به گفتگو بنشیند. ترجمه آزاد و خلاصهشده این مقاله را در زیر میتوانید بخوانید. ترجمه البته مقداری شتابآلود صورت گرفت.
سالها قبل از اینکه ملیندا فرنچ، با بیل گیتس ملاقات کند و با او ازدواج کند، عاشق بود، عاشق یک کامپیوتر مک! ملیندا در یک خانواده سختکوش از طبقه متوسط اجتماع، در دالاس به دنیا آمد ولی اکنون با ثروتمندترین مرد آمریکا و در یک کاخ بزرگ با فناوری بالا در ساحل دریاچه واشنگتن زندگی میکند. او یکی از رؤسای بنیاد خیره بیل و ملیندا است که 37.6 میلیارد دلار دارایی دارد.
بیل و ملیندا که امیدوارند در طول عمر خود بتوانند 100 میلیارد دلار صرف کارهای بشردوستانه کنند تا به حال در این بنیاد 14.4 میلیارد دلار خرج کردهاند، بیشتر از کل مبلغی که بنیاد راکفلر از سال 1913 خرج کرده است.
ملیندا انرژی زیادی صرف اداره بنیاد خیریهاش میکند، ساعت 10 شب وقتی همه خستهاند، او تازه میخواهد روی سخنرانی روز بعد در مورد بیماری مالاریا کار کند، سخنرانی که باید در جمع 300 پزشک، دانشمند و مسئولان بهداشت و درمان ایراد کند. او باید در مورد ریشهکن کردن بیماریای صحبت کند که سالانه یک میلیون نفر را از پای درمیآورد.
اداره تشکیلات مهمی که گاهی در نشستهای آن پنج وزیر بهداشت کشورهای آفریقایی شرکت میکنند کار سادهای نست و ملیندا مجبور است، به طور هفتگی 30 ساعت را به آن اختصاص دهد.
ملیندای 43 ساله تمایلی به خودنمایی و ظاهر شدن در دیدگان عمومی و رسانهها ندارد. او و شوهرش که از او 9 سال بزرگتر است، دو دختر 5 و 11 ساله و یک پسر 8 ساله دارند. آنها 14 سال قبل با هم ازدواج کردهاند. از جولای ماه میلادی جاری ، گیتس قصد دارد 40 ساعت از وقتش را به بنیاد خیریه و تنها 15 ساعت را به مایکروسافت اختصاص دهد.
ادامه مطلب
میخواستم مطلبی در مورد این عزیزان ، انسانهای تنها ، مظلومانی که در محرم الحرام خونشان در محاصره ، مظلومیت و سکوت بر زمین ریخته میشود چیزی بنویسم ، شاید دل به تنگ آمده ام آرام شود اما مهدی علاقبند عزیز زودتر نوشته بود و زیبا ، بخشی از کلام او را انتخاب کردم ؛ شاید مقبول طبع افتد :
در اين چند روزه اتفاقي در جهان اسلام رخداده است كه به نظر من اگر اين واقعه را با عينك انسان دوستانه و قوانين حقوق بشر نگاه كنيم .. حتي سكوت براي دوستان عزير مدرن و طرفدار ليبرال دموكراسي و حقوق بشری ام جايز نيست ... فارغ از هرگونه دسته بندي سياسي در داخل ايران و فارغ از اينكه حق با كدوم يك از طرف دعوا هست؛ نبايد سكوت كرد زيرا براي از پاي درآوردن يك دولت كوچك و محلي در يك شهر بي دفاع شهر "غزه" آيا بايد به محاصره يك شهر و بستن سرچشمه هاي حيات از قبيل آب ،آذوقه ،نفت و كمك هاي بهداشتي دانست ... اين اتفاق را در روز اول شنيدم ياد جنگهاي اقوام و حكومت هاي گذشتگان افتادم كه براي اينكه به تاج و تخت سلسله از حكومتهاي هم مرز خود پايان دهند بعد از فتح شهرها براي فتح شهر مركزي كه شاه شكست خورده حضور داشت و براي پايان دادن به حكومت از حربه محاصره شهر استفاده ميكردند ... اگر مثال عيني بخواهم بزنم و تا حدودي از لحاظ زماني به ما نزديك باشد: حمله محمود افغان به شهر اصفهان و محاصره اين شهر وپس از سقوط اصفهان تاج تخت شاه سلطان حسين صفوي را در تاريخ 1722 ميلادي يكسره كرد به گفته مورخين جمعيت اصفهان قبل از محاصره يك ميليون نفر بود و پس از سقوط شهر به يكصد هزار نفر تقليل يافت ..
حال سوال من اين است در دنياي امروزي كه انسانها به دنيال مشروعيت مثبت براي خويش هستند چطور اين بشر دست به چنين واقعه ايي بزند كه نوعي بازگشت به وحشي گري هاي دروان گذشته خويش است كه بعد از رسانس از آن فراري بوده است ... در دنياي ديپلماسي امروز آنقدر حربه براي از پاي در آوردن يك دولت وجود دارد كه بتوان در مدت كوتاه يك دولت بزرگ را از پاي در آورد (مانند رژيم صدام حسين) حال آيا دولت اسرائيل از شكستن اين دولت كوچك با يك منظقه قليل حكومتي آيا عاجر مانده است كه دست به چنين جنايتي مي زند ؟... آيا دولت تازه تاسيس اسرائيل كه خواهان ثبت كشور اسرائيل در اذهان مردم جهان است آيا با اين رفتارها مي تواند مشروعيتي مطلق و مثبت انديشانه در اذهان مردم جهان دست و پا كند؟
مهدی علاقبند ، وبلاگ رسم روزگار
سر به زير به خانه برمیگردند،
به خدا ... وقتی که وقتش رسيد
بيا و نگاه کن ...!
نيازی به احتياطِ نامِ تو از پرسيدنِ باران نيست
سيلِ ستاره میآيد
اينجا معلوم است از هر مادری که بپرسی،
فرقِ ميانِ ماه و شبِ معمولیِ گريهها را میفهمد.
نيازی به جست و جویِ نامِ تو از دريا نيست
دريا تکيه کلام من است
همهی اهلِ اين روزهای خسته میدانند
ما چيزی برای پوشيدن از اين و آنِ برهنه نداريم!
هر چه هست
همين است ... که بودهايم
هستيم، خواهيم بود.
ما لابهلای همين سکوت
پدرِ اين پُرگويانِ دروغگو را در آوردهايم.
ما گاهی وقتها کلمه کَم میآوريم
اما رويای دورِ به دريا رفتگان، به دادمان میرسد،
درست مثلِ همين آلانِ عاشقانهی تو
که تو بايد يک جايی
همين نزديکیهای نماز و آينه باشی،
ورنه باد
اين همه عطرِ دريا را به عدالت
ميانِ ماه و من و اين ترانهی ساده
تقسيم نمیکرد، نکرده است، نخواهد کرد.
باد بيايد و بوی پيراهنِ ترا به يادم بياورد،
به خدا از تختِ ستاره و تاجِ ترانه خواهم گذشت
درِ بیکليدِ زندانِ گريه را خواهم گشود
حواسِ همهی کلمات را
از دستورِ بیدليل اسم و استعاره آزاد خواهم کرد
بعد هم حکومتِ ديرسال دريا را
به تشنهترين مرغانِ بیاردیبهشت خواهم بخشيد
من عاشقترين اميرِ اقليمِ آب و آينهام.
اگر بشود باد بيايد و باز
بوی خيسِ گيسوی ترا
به يادم بياورد
به خدا به جای غمگينترين مادرانِ بیخواب و خسته
خواهم گريست
مسافرانِ بیمزارِ زمين را
از آرامگاه آسمان آواز خواهم داد
پيراهنِ شبِ نپوشيده را
به خبرچينِ مجبورِ نان و گريه خواهم بخشيد
و رو به گرسنگانِ بیرويا
نامهای روشن از نمازِ نور و عطر عدالت خواهم نوشت،
که تشنهترين مرغانِ بیاردیبهشت
خوابِ آب ديده و دعای دريا شنيدهاند.
اين پايانِ مويههای مادران ماست
به خدا او در باد خواهد آمد ...!

