به گزارش«جهان» محمودرضا واعظي معلم فداکار يکي از مدارس شهر نيشابور در اردوي دانش آموزي و هنگام مسابقه فوتبال، متوجه فرود آمدن ميله دروازه بر سر يکي از دانش آموزانش شد.
وي در اقدامي دلسوزانه، اين دانشآموز را به سمتي پرت کرد و او را از اين حادثه نجات داد، اما ميله دروازه بر سر خودش فرود آمد و به شدت مصدوم شد.
اين معلم فداکار پس از مصدوميت به بيمارستان 22 بهمن نيشابور منتقل شد، اما تلاش پزشکان براي نجات وي بينتيجه ماند.
محمورضا واعظي با 35 سال سن 11 سال سابقه معلمي داشت.
يكي از استادان اقتصاد كشور گفته است كه علم اقتصاد در ايران در حكم كالاي پست است. مقصود از كالاي پست در ادبيات اقتصادي، كالايي است كه با افزايش درآمد افراد، مصرف آن كم مي شود. مقصود وي از اين تعبير اين بوده است كه وقتي درآمدهاي نفتي كشور افزايش مييابد، مسوولان كشور احساس استغنا از علم اقتصاد و اقتصاددانان احساس ميكنند؛ اما وقتي كه درآمدهاي نفتي كاهش مييابد و فشار بودجه بر گلوي نظام تصميم گيري احساس ميشود، اقتصاددانان مورد توجه و اكرام قرار ميگيرند؛ گويي كه علم اقتصاد تنها در دوران عسرت به كار ميآيد. اين امر چندان عجيب نيست، چرا كه علم اقتصاد بنا به تعريف علم تخصيص بهينه منابع كمياب است. لذا هر گاه كميابي جدي باشد، تخصيص منابع امري جدي و در عين حال دشواري خواهد بود كه نيازمند تخصص است؛ اما وقتي كه چندان احساس كميابي وجود نداشته باشد، ضرورتي براي تخصصهاي مربوط نحوه تخصيص بهينه منابع احساس نخواهد شد؛ چرا كه اگر تخصيصها بهينه نباشد، ... بازهم وفور درآمد اين عدم بهينگي را به شكل هزينه فرصت ظاهر خواهد كرد كه اعتراض و افسوس چنداني را بر نخواهد آورد، مگر نخبگان. ...
ادامه مطلب را ملاحظه کنید ...
ادامه مطلب
نه مرادم، نه مريدم، نه پيامم، نه کلامم، نه سلامم، نه عليکم، نه سپيدم، نه سياهم، نه چنانم که تو گويی، نه چنينم که تو خوانی، نه آنگونه که گفتند و شنيدی. نه سمائم، نه زمينم، نه به زنجير کسی بسته و برده دينم، نه سرابم، نه برای دل تنهايی تو جام شرابم.
نه گرفتار و اسيرم. نه حقيرم، نه فرستاده پيرم، نه به هر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم. نه جهنم، نه بهشتم، چنين است سرشتم.
اين سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم، بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.
حقيقت نه به رنگ است و نه به بو، نه به های است و نه هو، نه به اين است و نه او، نه به جام است و سبو، گر به اين نقطه رسيدی به تو سربسته و در پرده بگويم، تا کسی نشنود اين راز گهر بار جهان را. آنچه گفتند و سرودند تو آنی، تو خود جام جهانی، گر نهانی عيانی، تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی، تو ندانی که خود آن نقطه عشقی، تو اسرار نهانی، همه جا تو، نه يک جای، نه يک پای، همه ای، با همه ای، همهمه ای، تو سکوتی، تو خود باغ بهشتی، تو به خود آمده از فلسفه چون و چرايی. به تو سوگند که اين راز شنيدی و نترسيدی و بيدار شدی، در همه افلاک بزرگی، نه که جزيی، نه چون آب در اندام سبويی، خود اويی، بخودآی. تا به در خانه متروکه هر کس نشينی و به جز روشنی شعشعه پرتو خود هيچ نبينی و گل وصل بچينی. به خود آ.

