تبليغاتX
دلدادگی

محمد علی ابطحی در وب نوشت ، نوشت :

در روایات حدیث مشهوری هست به نام حدیث کساء. کساء به معنای عباست. پیامبر زیر آن عبا همه خاندانش را جا داد و داستان آن به عنوان یک روایت تاریخی نقل می شود. عبا همچنان در مسیر تاریخ لباس رسمی روحانیون شد. تقریباً همه ی عباها به یک اندازه پارچه مصرف می کند ولی بعضی عباها دامنه ی بسیار زیادی دارند که زیر آن می توانند افکار و عقاید فراوانی را جا دهند. این آدم ها، آدمهای بزرگی هستند که چنین عباهایی دارند. آیه الله طالقانی یکی از کسانی بود که چنین عبایی بر دوش انداخته بود که دوست داشت برای همه در زیر آن عبای نازنینش جا باز کند. برای همین مهربانی و سینه گشاده اش هنوز هم همه او را دوست دارند. حیف که در مقابل آدم هایی با همان حجم پارچه، عبائی روی دوش انداخته اند که حتی خودشان هم زیر آن جا نمی گیرند. به همین دلیل هنوز بعد از این همه سال، عبای طالقانی همچنان ضروری ترین نیاز جامعه امروز است.

نوشته شده توسط حامد شیخ الاسلام در سه شنبه 1387/06/19 ساعت 6 بعد از ظهر | لینک ثابت |
علی سرزعیم در دوستدار سقراط مینویسد :

با پایان فصل تابستان و شروع ماه رمضان، غالبا مسافرت‌ها در کشور رو به پایان می‌گذارد. با افزایش درآمد سرانه مردم در سال‌های گذشته می‌توان حدس زد که حجم مسافرت‌های مردم افزایش یافته باشد، چرا که طبقه متوسط و بالا پس‌انداز کافی برای تفریح و مسافرت خود خواهند داشت. بخشی از مسافرت‌ها معطوف به مناطق جنگلی شمال کشور و تفریح‌گاه‌های مشهور بوده است.

نکته تاسف باری که در اکثر این تفریح‌گاه‌ها و مناطق زیبای طبیعی دیده می‌شود، آلودگی زیادی است که در اثر ترددهای مسافرین به وجود آمده است. هر کس در منطقه‌ای که موقتا اقامت یافته ابایی از ریختن آشغال‌ها نداشته است. طبیعی است که افراد بسیار اندکی هستند که انگیزه کافی داشته باشند تا آشغال‌های ریخته شده توسط دیگران را از محیط جمع‌آوری کنند. معمولا حجم آلوده کردن محیط‌زیست در حدی است که اگر کسی اندک انگیزه ای هم داشته باشد، از مقابله با این وضع ناامید خواهد شد. راه چاره چیست؟ آیا علم اقتصاد برای حل این مساله راه‌حلی دارد؟

برای یافتن راه‌حل این مساله جامعه طبق معمول دو رویکرد وجود دارد. رویکرد اول متعلق به کسانی است که بلافاصله به سراغ دولت رفته و معتقد می‌شوند که این موارد جزو مصادیق شکست بازار است و دولت باید مداخله کند. مقصود آنها این است که سازمان محیط‌زیست کسانی را داشته باشد که به این مناطق روند و محیط را پاکیزه کنند. پیامد این راه‌حل این خواهد بود که اولا مردم با خیال راحت آشغال‌های خود را در فضای محیط‌زیست باقی گذارند؛ چرا که مطمئن خواهند بود کسی آنها را جمع خواهد کرد و به این ترتیب انگیزه حفظ محیط‌زیست برای بخشی از جامعه که سابقا انگیزه کافی داشت نیز متزلزل مي‌شود.
مضاف بر اینکه انجام این‌کار خود بودجه ای دیگر را طلب می‌کند و به ناچار باید بودجه سازمان محیط‌زیست را افزایش داد. همزمان باید با این مشکل اجرایی نیز روبه‌رو بود که مامورین بهداشت محیط‌زیست انگیزه کافی را برای اجرای درست مسوولیت‌شان نخواهند داشت و دائما باید بر کار آنها نظارت کرد تا از محیط‌زیست به درستی صیانت کنند.
در عمل نیز شاهد آن هستیم که اگر منتظر بمانیم تا سازمان محیط‌زیست کاری برای پاکیزگی این مناطق انجام دهد، کاری از پیش نخواهد رفت و روز به روز بر وسعت این آلودگی‌ها افزوده خواهد شد.

رویکرد دوم متعلق به کسانی است که تلاش می‌کنند راه‌حلی از طریق مکانیزم بازار آزاد بیابند. در این رویکرد باید مکانیزمی یافت تا افراد خود هزینه آلوده کردن محیط‌زیست را متحمل شوند تا انگیزه ای برای آلوده کردن محیط‌زیست نداشته باشند. از سوی دیگر باید راهی یافت تا انگیزه‌های مادی برای صیانت از محیط‌زیست در نزد محیط‌بانان فراهم شود. راه‌حلی که می‌توان در این رویکرد پیشنهاد کرد، طرح ایجاد محیط‌بان مشابه پارک بان است. در این طرح، یک فرد مسوولیت صیانت از محیط‌زیست یک منطقه مشخص را بر عهده می‌گیرد. در ابتدای کار با او شرط می‌شود تا محیط مذکور را تمیز کند و تمهیداتی چون قراردادن سطل آشغال، منقل برای آتش و کیسه‌های انباشت زباله فراهم کند و در کنار آن همواره مجهز به لوازم اطفاي حریق باشد تا در منطقه تحت سرپرستی وی آتش سوزی رخ ندهد. آنگاه این مکانیزم اعمال خواهد شد که هر مسافری که بخواهد در منطقه ای به طور موقت اقامت کند، ناگزیر شود مبلغی مشخص را به آن فرد پرداخت کند. محیط‌بان مذکور در عین حال می‌تواند چنانچه افرادی موجب تخریب محیط‌زیست شدند، را با قبض‌هایی جریمه کند و برای شناسایی متخلفین، شماره ماشین و وسیله نقلیه آنها را یادداشت کند.
به این ترتیب هزینه تخریب و آلوده کردن محیط‌زیست برای مسافرین درونی می‌شود و در عین حال، محیط‌بانان انگیزه کافی برای صیانت از محیط‌زیست داشته و نیازی به دریافت حقوق نخواهند داشت و از محل مبالغ مذکور گذران زندگی خواهد کرد و به نوعی اشتغال در آن مناطق افزایش خواهد یافت.
جزئیات این کار را می‌توان در بررسی‌های بیشتر طراحی نمود، ولی اصل راه‌حل مبتنی بر یافتن مکانیزمی از درون تبادلات آزادانه افراد است و تکیه آن بر انگیزه‌های فردی خواهد بود.

نوشته شده توسط حامد شیخ الاسلام در دوشنبه 1387/06/18 ساعت 4 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 این متن یا روایت در وبلاگ دل شدگان مرتبط با اردوهای جهادی مدرسه مفید آمده بود . دلم نیامد که شما نیز نخوانید ... مفید با بزرگانش چه کرد با دلهای کوچک ما ... یاد باد آن روزگاران ...

 

اسمش مرتضی بود. از سال دوم وارد مفيد شده بود. خيلی هم بد دهن بود. ازون فحش های کوچه محله ای هميشه رو زبونش بود. ازش خيلی خوشم نمی اومد. اصلاً انگار روحياتمون با هم کاملاً متفاوت بود. نمی تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم.
    قيافم خيلی معنوی می زد. به قول بچه ها گفتنی ، نور بالا می زدم. سال اول با بچه ها کمی اخت شده بودم. بين بچه ها، با خدا و نماز شب خون جا افتاده بودم. حالا دست زمونه زد و اين مرتضیِ بد دهن رو گذاشت کنار دست ما که ، خيلی ها بِهِم می گفتن: " ديدن تو خودش چهار رکعت نماز شبه ! " بعضی ها هم می گفتن: " طرف ، نماز آيات بَرِش واجب می شه ، وقتی تو رو می بينه ! "
خلاصه ما هم خودمونو يه کمی باور کرده بوديم. ولی اين جوری نبودم. گفتم که ، قيافم نور بالا می زد. ولی اونقدر پشت و جلوی ما گفتند ، که خودم هم باورم شده بود. البته خيلی هم پرت نبودم. قرآن و مفاتيح می خوندم ، ولی نه تا اين حد.
    خلاصه از وقتی که اين آقا مرتضی ، افتاد کنار دست ما تو کلاس ، ديگه شب و روز نداشتم. همش با خودم می گفتم: " ای خدا ! اين ديگه کيه انداختی کنار ما ؛ از اين بدتر نبود ! " بالاخره مجبور بوديم با هم کمی ارتباط برقرار کنيم. چهار کلام صحبت کنيم. البته ، چه صحبتی ! اون از سلامش که فقط "آمِ"شو می شنيدم ؛ اونم از حرف زدنش که از هر چهار تا کلمه ، سه تاش بد و بيراه و فحش و دری وری بود. اوّلها صحبت که می کرد ، سرم درد می گرفت. ولی کم کم عادت کردم. راستشو بخوايد ، خودم هم چند بار داشتم اون جوری می شدم ؛ ولی فوری سعی می کردم خودمو کنترل کنم. با خودم فکر می کردم: " من کجا و اين مرتضی کجا ! من اگه با اغماض ، طبقه پايين بهشت هم باشم ، اين يارو تو شوفاژخونه جهنمه ! "
   

چند هفته همين طوری گذشت. من تو نگاه های تحقيرآميز و تکه کلام های تمسخر گونه ام اونو اذيت می کردم ؛ اونم منو از نگاه خودش شوت می دونست. تکيه کلامش هم ،" گمشو بابا " بود. يه روز اومدم تريپ امر به معروف بزنم ( خب تو يه سری جلسه هفتگی ها و هفته شهدای سال اول ، يه چيزهايی دستم اومده بود. ) گفتم: " ببين آقا مرتضی ! نمازتو که درست و حسابی نمی خونی ، لا اقل حرف زدنتو درست کن. " گفت: " گمشو بابا ! شما بچه سوسولا چی می فهميد. خوشی زده زير دلتون ، فکر می کنيد خيلی شاخيد. تو اگه بدبختی های منو داشتی ، نماز که سهله، دل و دماغ نداشتی صلوات هم برفستی! " با خودم گفتم: " ولش کن بابا ! اين ديگه کيه ! امر به معروف هم ازش گذشته؛ با اين چيز ها جواب نمی گيره. " ولی اين بدبختی هايی که گفت ، منو کنجکاو کرد ببينم منظورش چيه؟ اين بود که سعی کردم از اون روز به بعد يه کم بيشتر باهاش گرم بگيرم ، تا ته توی قضيه رو در بيارم. آخه از همون اول که اومده بود ، فکری شده بودم که يه همچين آدمی چه جوری می شه بياد مفيد. درسش خوب بود. هميشه جزو 10 نفر اول کلاس بود ، بچه خيلی کاری و فرزی بود ، ولی ظاهرش جاده خاکی می زد.
   

چند ماهی گذشت. همين که بيشتر باهاش رفيق شدم ، يه چيز های مهمی از زندگيش فهميدم. اينکه بچه پايين شهره ، سمت شوش و راه آهن. پدرش تو بچگی فوت شده ، مادرش مريضه و دو تا برادراش معلول ذهنی اند. قسمتی از خرجشون رو عموش که تنها کسشونه با هزار گرفتاری و دنگ و فنگ جور می کنه. خودش هم مجبوره بعدازظهرها برای تأمين مخارج دوا و درمون مادرش ، تو بازار شاگردی کنه. تازه فهميدم چرا اينقدر بد دهنه. اما از اونجايی که بچه با استعداديه ، عموش سعی کرده که تو يه مدرسه خوب ثبت نامش کنه ، تا استعدادش کور نشه. اين بوده که اومده مفيد. همه اينارو از تيکه تيکه درد دلهاش ، از لابه لای يک مشت بد و بيراه بيرون کشيدم.
   

رفاقت من و مرتضی تا يه جاهای خيلی زيادی پيش رفته بود. دلم براش می سوخت. بيچاره تقصير خودش نبود. دست زمونه اونو به اينجا کشيده بود. ولی من توانايی درک اينارو نداشتم. من که به طور خدادادی از يه زندگی معمولی و تقريباً مرفه بهره مند بودم ، در مقابل مرتضی واقعاً سوسول به نظر می رسيدم. کم کم داشتم شيفته شخصيتش می شدم. اصلاً باورم نمی شد که بتونم با يه همچين فردی تا اين حد رفيق بشم. يه ته اعتقادهايی داشت. مادرشو خيلی دوست داشت. هيچ وقت به مادرش قسم نمی خورد. برای سلامتی مادرش سگ دو می زد. معلوم بود که خانوادش مذهبی اند ، اما محيط مناسب تربيت براش فراهم نشده بود. نمی دونم چرا ، ولی احساس می کردم يه جرقه کارش رو درست می کنه.
 

از وسط های سال دوم ، رفتارش خيلی بد شد. پرخاش می کرد ، دعوا می کرد ، بچه ها رو می زد ، بد دهنی می کرد. چون من تنها کسی بودم که درد دلش رو بِهِم گفته بود ؛ فقط من می تونستم آرومش کنم. باهاش صحبت کردم. دليل رفتارش رو ازش پرسيدم. متوجه شدم حال مادرش وخيم تر شده. نياز به عمل داره. مرتضی هم برای تأمين خرج عمل ، شبها هم کار می کنه. اين بود که سعی کردم بيشتر باهاش باشم. تو درد دلهاش از خدا برام می گفت. از عدل خدا ازم می پرسيد. من هم که چيزی بلد نبودم. فقط سعی می کردم آرومش کنم.
    آخر سال دوم ، يعنی زمانی که مرتضی فقط يک سال بود به مفيد اومده بود ، عذرش رو خواستند. می گفتند با اينکه درسش خوبه ، ولی رفتارش مورد قبول ما نيست. خلاصه با پا درميونی عموش ، تعهد دادند که بهتر بشه. اين بود که سال سوم هم در مفيد موندنی شد. اول سال سوم مادرش فوت کرد. مرتضی چنان به هم ريخت که ديگه من هم نمی تونستم آرومش کنم. مسئولين مدرسه از اين موضوع با خبر بودند. با مشاوره آرومش کردند. درسش هم خيلی لطمه خورد. من که دلم خيلی براش می سوخت. اما کم کم به اوضاع معمولی برمی گشت.
    اون روزها من و مرتضی هميشه با هم بوديم. يه روز نزديکای ثبت نام جهادی بود. خب چون من جهادی دو سال پيش رو رفته بودم و خيلی هم جواب گرفته بودم و عاشق جهادی شده بودم ؛ در تب و تاب اين بودم که سال سوم هم برم. اين بود که مدام جهادی ، جهادی می کردم و از زبونم نمی افتاد. يه روز مرتضی ازم پرسيد: " اين جهادی که ميگن چيه؟ " گفتم: "بهه! نمی دونی؟" گفت: " خب چرا ، ولی بماسش چنده؟! " متوجه نشدم. پرسيدم: " چی چيش چنده؟! "گفت: "يعنی چی به ما می ماسه؟!" گفتم: "يعنی چی؟" گفت: "بابا يعنی فايدش چيه؟ " گفتم: " يعنی تو نمی دونی؟ " گفت: "نه والّا." گفتم: "خب همون بهتر که ندونی؛ چون هر چی من توضيح بدم ، می دونم که فايده ای نداره ! " 
 

خلاصه گذشت. من تو ثبت نام جهادی قبول شدم. اما اون سال به دليل مشکلاتی که داشتم ، نمی تونستم برم. اين موضوع ذهنمو خيلی مشغول کرده بود. خيلی هم ناراحت بودم. يه روز مرتضی دوباره گير داد که ، آقا اين جهادی که می گفتی چی شد؟ يه دفعه فکری تو کلّم جرقه زد. به مرتضی گفتم: " ببين يه چيزی بِهِت می گم ، الآن گير نده ته و توشو در بياری. " گفت: " خب چيه؟ جهادی رو می خوای توضيح بدی ديگه ، نه؟ " گفتم: " آره ، آره ، همونه. اين برگه ثبت نامو می گيری می ری پيش معلم راهنما. می گی من و فلانی توافق کرديم ، من به جای اون برم جهادی. اگه گفت خودش کو ، بگو بعداً مياد با خودتون صحبت می کنه. " تا اومد دهنشو باز کنه يه چيزی بگه ، حرفشو در نطفه خفه کردم و گفتم: " ديگه گير نده ديگه. " سريع راهيش کردم سمت اتاق معلم راهنما و خودم دويدم تو حياط. از شوق فکری که به سرم زده بود ، داشتم بال درمی آوردم. هم خودم جامو از دست نمی دادم ، هم به مرتضی می فهموندم که جهادی چيه. مطمئن نبودم که مرتضی با اين وضعش از جهادی جواب می گيره يا نه ، ولی از يه چيزی مطمئن بودم: اينکه مرتضی پاش بيفته جهادی هم می ره ، ولی حيف که اولاً اطلاع نداره ؛ ثانياً قيافش اينقدر تابلو شده که قبولش نکنند. آخه اون روزها اهل دود و دم هم شده بود. البته خودش می گفت تفنّنی.
    خلاصه با هر درد سری که بود ، معلم راهنما رو راضی کردم که به اين جابجايی نظر مثبت بده. و مرتضی جهادگر شد ، اما چه جهادگری ! 
 

روزی که برگشتند ، رفتم استقبالشون. چهره مرتضی خيلی آروم بود. انگار در سکوتی عميق فرو رفته بود. ولی احساس می کردم درونش از تلاطم داره لبريز می شه. چند بار صداش کردم تا متوجه حضور من در کنار خودش شد. سلام کردم ، حالشو پرسيدم. جواب کوتاهی داد و دوباره در سکوت فرو رفت. مثل اينکه منو نشناخت. به گوشه ای خيره شده بود. انگار در حال ديدن منظره خيره کننده ای بود. نگاهشو دنبال کردم. چيز خاصی به جز يه اتوبوس قراضه که از دودش داشتم خفه می شدم نديدم. می دونستم خيلی خسته شده. اين بود که زياد پاپی نشدم. راهيش کردم سمت خونه.
    بعد از جهادی ، مرتضی تو مدرسه هميشه تو فکر بود. ديگه از اون شلوغی و پرخاش هميشگی خبری نبود. مرتضیِ قبل از جهادی با مرتضیِ بعد از جهادی ، زمين تا آسمون فرق کرده بود. من که هر چی ازش سؤال کردم ، چيزی دستگيرم نشد. اصلاً جواب درست و حسابی نمی داد. ديگه جواباش فقط دو کلمه ای شده بود:"خوبم ، ممنون – خوب بود ، بد نبود – هيچی ، چيزی نشده. " خيلی تعجب کرده بودم ، درکش برای من خيلی مشکل بود. مگه تو جهادی چه اتفاقی افتاده که مرتضی اين طوری شده؟
    خلاصه گذشت ، سال بعدش کنکور داديم. مرتضی رتبه خوبی آورد. ولی دست دو تا برادرهاشو گرفت و رفت شهرستان. بعداً فهميدم همون جايی رفته که اون سال رفته بود جهادی. گاه گاهی هم تهران می اومد و به عموش سر می زد. ولی من بعد از کنکور خبر زيادی ازش نداشتم. 
 

از اون سال 8 سال می گذره. من هر سال جهادی می رم و هر سال خاطره مرتضی برام زنده می شه. اما هيچ وقت به طور عميق فکر نکردم که قضيه مرتضی چی بود؟ داشتم کم کم از اينکه روزی بتونم ببينمش، نا اميد می شدم. تا اينکه يکی از شبهای محرم 83 وقتی از هيئت بر می گشتم ، به طور کاملاً اتفاقی ، ليست شهدای مسجد ارگ اون سال به دستم رسيد. همين طوری گذری يه نگاه انداختم. يه دفعه يه اسمی جلوی چِشَم برق زد: "مرتضی سلطان نسب" رسماً خشکم زد. از فرط تعجب نفسم بالا نمی اومد. اول فکر کردم تشابه اسميه. ولی بعد از تحقيق فهميدم خودشه. خودِ مرتضی بود. همون مرتضیِ لات و بد دهن ، که من اولها از کنارش نشستن هم خجالت می کشيدم و سعی می کردم کمتر باهاش باشم ، تا از ديد خودم کمتر از خدا فاصله بگيرم. خيال می کردم خدا هم ازش رو گردونده ؛ اما نمی دونستم که خدا مرتضی رو داره برای خودش آماده می کنه. خدا مرتضی رو اونقدر دوست داشت ، که اونو تا اون حد امتحان کنه. ولی مرتضی مثل من نبود. هم ظرفيتش رو داشت ، هم امتحانش رو خيلی خوب پس داد. بعضی وقتها چقدر طول می کشه تا آدم يه چيزی رو ياد بگيره ، ولی وقتی ياد گرفت ، اون موقع است که اين درس به اندازه همون زمان ارزش داره. من تازه درسم رو ياد گرفتم . اين ظاهر آدم هاست که ديگرون رو گول می زنه ، ولی باطنشون هيچ وقت نمی تونه خدا رو گول بزنه. " والله سميعٌ عليمٌ ".
اونشب دوباره خاطرات مرتضی برام زنده شد. چهرش که يادم می اومد ، احساس حقارت می کردم. خيلی فکر کردم. از سالی که فارغ التحصيل شدم ، هر سال جهادی می رفتم ، اما هر بار که فکر می کردم چرا جهادی می رم ، به نتيجه ای نمی رسيدم جز اينکه: " اگر جهادی نَرَم ، چی کار کنم؟ " .
    " من چند بار جهادی رفتم و در واقع نرفتم ؛ و مرتضی يک بار جهادی رفت و رفت. "
   

اما هنوز يه چيزی رو نفهميده بودم: " اينکه مرتضی تو جهادی چی ديده بود؟ " تو همين فکر بودم که خوابم برد. تو خواب مرتضی رو ديدم ، که کنار يه آب نمای زيبا تو يه باغچه نقلی نشسته بود. چهرش خيلی شاد بود. با دست منو به سمت خودش دعوت کرد. جلوتر رفتم. تو چشمام نگاه کرد و با لحن آرومی گفت: " اون چيزی که من ديدم ، تو هم ديدی ، حاجی ! منتها مشکلت اين بود که دردشو نداشتی. يعنی خودتو جدا از ديگرون می دونستی. جهادی مثل آجری است که روی زمين افتاده. تا خم نَشی و بَرِش نداری ؛ ديوار بالا نمی ره. " 
  

 با اضطراب از خواب پريدم. نزديک اذان صبح بود. وضو گرفتم. قرآن رو باز کردم. اين آيه اومد: " ألم يأنِ لِلَّذينَ آمنوا أن تَخشَعَ قلوبهم بذکر الله "
    گيج شده بودم. هنوز باورم نمی شد. قرآن رو بستم ، چشمام رو هم همين طور. دوباره قرآن رو باز کردم. اين بار اين آيه اومد: " ألَّذينَ جاهَدوا فينا لَنَهديَنَّهم سُبُلَنا "
    تازه فهميدم قضيه چی بوده.

نوشته شده توسط حامد شیخ الاسلام در یکشنبه 1387/06/17 ساعت 4 بعد از ظهر | لینک ثابت |

طنزپرداز آمریکایی داستان با نمکی در مورد سازمان فضایی آمریکا و روسیه دارد که می گوید:" وقتی فضانوردان آمریکایی مشغول کار در کره ماه بودند ناگهان متوجه مشکل بزرگی شدند. مشکل، چیز ساده و البته قابل پیش بینی بود. جوهر نوشت افزار فضانوردان یخ زده بود و حتی اگر جوهر یخ هم نزده بود، به دلیل نبودن نیروی جاذبه نوشتن ممکن نبود.

این طور شد که فضا نوردان در آن سفر مجبور شدند چیزهایی که می خواستند بنویسند را به خاطر سپردند. بعد از آن سفر سازمان هوا و فضای آمریکا طرح تحقیقاتی را برای ساخت قلمی که هم در دمای زیر صفر و هم در شرایط خلاء بنویسد آغاز کرد. بعد از چند ماه و هزینه کردن چندین میلیون دلار آمریکایی ها موفق به ساخت قلم فضایی خود شدند و بسته ای حاوی کاتالوگ محصول خود به سازمان فضایی روسیه فرستادند و به آنها پیشنهاد خرید قلم فضایی را کردند.

واکنش روس ها غیر قابل پیش بینی بود، آنها پیشنهاد همتای آمریکایی خود را رد و اعلام کردند که برای نوشتن در کره ماه تاکنون مشکلی ندارند و به عنوان هدیه برای آنها نمونه ای از قلم مورد استفاده خود را که یک مداد چوبی معمولی بود، ضمیمه نامه کردند." مدادی که در داستان به آن اشاره شد تکنولوژی و فرآیند ساخت قابل توجهی نداشت اما انتخاب آن به عنوان پاسخ صورت مساله مطرح شده، فرآیند خلاقه ای را طی کرده است که با هیچ متر و معیاری نمی توان آن را بی ارزش شمرد.

نوشته شده توسط حامد شیخ الاسلام در جمعه 1387/06/15 ساعت 11 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 
offshore