کنار سیب و رازقی نشسته عطر عاشقی
من از تبار خستگی بی خبر از دلبستگی ، عاشقم
ابر شدم صدا شدی، شاه شدم گدا شدی، شعر شدم قلم شدی، عشق شدم تو غم شدی
لیلای من، دریای من آسوده در رویای من این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تو
من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو
مجنون لیلی بی خبر در کوچه های در به در
مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت
کنار هر ستاره ای نشسته ابر پاره ای
من از تبار سادگی بی خبر از دلدادگی، عاشقم
ماه شدم ابر شدی،اشک شدم صبر شدی،برف شدم آب شدی، قصه شدم خواب شدی
لیلای من، دریای من آسوده در رویای من این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تو
من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو
مجنون لیلی بی خبر در کوچه هایت در به در
مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت
مجنون لیلی را از اینجا میتونید بگیرید . موسیقی ملایم و عاشقانه اش آروم میکنه دل آدم رو .فکر کنم کار آقای مازیار فلاحی باشه ! از خوزستانی عزیز بابت این پست سپاسگذارم . برای دیدن بلاگ پر و پیمونش http://khouzestani.blogfa.com رو حتما سر بزنین . خیلی مطالب متنوعی رو کنار هم آورده !
داشتم مرور میکردم که تازگیها دیگه هیچ علاقه ای به فیلم های جدید ندارم . ایام به مرور و دیدن فیلمهای آرام و کلاسیک گذشته میگذرد یا فیلمهای فارسی و غیر فارسی وطنی . از عصر جدید چاپلین تا آبی و قرمز ... و از اجاره نشینها و هامون تا آتش بس و هوو !
بعد از این سالها گویی اگر زنی کامل یا نیمه برهنه و مردی خیلی خشن با انگیزه های سادیسمی و مازوخیستی در فیلمها نباشند اصلا فیلمنامه بسته نمیشود . یا اگر همجنس بازی و زن بارگی یا ع ش ق ب ا ز ی قهرمان فیلم با زنی متاهل در کار نباشد قصه چفت نمیشود . راستی جکایت چیست و انسان این زمانه به کجا میرود .
سینمای اندیشمند دهه های گذشته به کدام ورطه افتاده است که هیچ رنگ و بوی انسانی در آن نه دیده میشود و نه به مشام میرسد ! البته این مطالب راجع به تمام فیلمها صدق نمیکند اما اکنون شاید بیش از ۹۰ درصد فیلمهای ساخته شده در فضای هالیوود به سمت خشونت و برهنگی افراطی سوق پیدا کرده و دائم در جهت اشاعه آن میکوشند .
امروز در این سینما انسانهایی را میبینیم هرلحظه که اراده کنند در هم میلولند و بعد از لحظه ای دشنه ای در دست به جان هم می افتند تا ثابت کنند در عصر ما س ک س و خشونت دو عنصر همزادند و گویی بی هم نمیتوانند زیست کنند . تنها چاره ما هم پناه به گذشته به قول معروف کلاسیک است . آنجا که روح انسانها فیلمنامه مینوشت نه گیشه .
ديروز كه در اقيانوس بيكران و كرانه مردم قطرهاي بيش نبودم و از ايراني بودن خويش ميباليدم و همراه با امواج صميمي مردم به سوي ميدان آزادي رهسپار بودم، در انبوه جمعيت ازدحامي عجيب در مقابل دانشگاه صنتعتي شريف مرا به خود آورد. قدري كه جلوتر رفتم، ديدم سيل جمعيت سيدمحمدخاتمي را در محاصره تنگ خود چنان قرار داده بودند كه نسبت به سلامت ايشان احساس خطر ميشد. ازدحام جمعيت چنان خاتمي را به اين طرف و آن طرف ميبرد كه وي از خود اختياري نداشت. آنچه كه مهمتر از ازدحام و فشار جمعيت به ايشان بود، دستهاي به فضا بلند شده و گره شده تعدادي در اين ميان جمعيت بود كه شعار مرگ بر ضد ولايت فقيه را سر ميدادند.
راستش را بخواهيد با شنيدن اين شعار آن هم در روز 22 بهمن آن هم در پيرامون خاتمي آنهم از كساني كه ريش و چادر و مقتنعه داشتند و پيدا بود از قشر متدين و معتقد هستند، مرا شوكه كرد. در اين حادثه هر چند ممكن است بعضي از دوستان خاتمي كه من هم از آنها هستم معتقد باشند كه از آن بايد در حد يك اتفاق ساده گذشت، اما باتوجه به ابعادي كه ميتوان بر آن مترتب داشت اين كمترين را نظري ديگر است:
1- اين جمعيت تصادفي گرد هم نيامده بودند نمونه كوچكي از گروههاي فشاري بوده و هستند كه در دوران خاتمي و كمي پس از آن شاهد ظهور و بروزشان بوده ايم. شكي نيست آنها پس از اعلام حضور آقاي خاتمي به اين نتيجه رسيدهاند هر جا ايشان ظاهر و حاضر شود عرصه را بر ايشان چنان تنگ كنند كه از آمدن و اعلام حضور خود پشيمان شود امري كه به رؤيا بيشتر ميماند تا واقعيت.
2- اين بار گروه فشار بر خاتمي دوره عمل خود را به جلو كشيده است و منتظر ثبت نام و شروع دوران تبليغات نامزدهاي رياست جمهوري نيست. از اين پس ميتوان پيش بيني كرد در هر كجا كه خاتمي حضور و ظهوري داشته باشد پاي اين گروه مخالف حضور وي نيز به آنجا كشيده خواهد شد.
3- تيپ كساني كه ديروز با احساسهاي آتشين شعار مرگ بر ضد ولايت فقيه ميدادند و ردههاي سني آنها به جوانان بسيجي ميماند؛ همانها كه لباس سفيدها لقب گرفته بودند در ميان آنها شايد يك نفر بالاي 25 سال ديده نميشد كه نمايانگر اين امر است كه جنس آنها با بقيه اقشار مردم متفاوت است و در ميان ايشان حتي يك ميانسال ديده نشده و نخواهد شد.
4 - مفهوم شعار آنان هم ملاحظات خاص خود را دارد. چه كسي خاتمي را ضدولايت فقيه ميداند كه شعار مرگ بر ضد ولايت فقيه را سر ميدهد؟ خاتمي در هر دو دوره رياست جمهوري خود دفاع و حمايت بسيار قوي و اصيلي از ولايت فقيه داشته است.
چه كساني دايره معتقدين به ولايت فقيه را اينقدر تنگ گرفتهاند كه حتي خاتمي را نه تنها در محدوده آن نميدانند كه وي را مخالف آن هم ميدانند؟
كدام خاتمي؟ آن خاتمي كه هيچكس از او در اين مدت سخني كه از آن ـ حتي به كنايه ـ بوي تعارض آراي وي با رهبري به مشام برسد را نشنيده است. تفاوت، اما، ممکن است و اين امري معقول و منطقي است.
5- اين حادثه هر چقدر كوچك از ديدگاه آنان كه به كار تشكيلاتي معتقد بوده و هستند نمادي از يك امر سازماندهي شده است كه قطعا در پس آن هسته و هستههاي تصميم گيري وجود داشته و دارد.
به گمان اين كمترين اين بار حضور خاتمي به سادگي دوران پيشين نخواهد بود تا جايي كه ناچار باشد مانند دوره قبل که با نردبان از پشت مسجد به پشت بام آن برود و براي مردمي که در پشت درب بسته مسجدي ـ در اهواز ـ در خيابان سرپا ايستاده بودند از برنامههاي خود صبحت كند يا نام او را که به لحاظ ترتيب الفبا ميبايست در صدر نامزدها باشد، در انتهاي نامزدها آوردند و... براي تخريب شخصيت او ـ براساس اعتقاد به فلسفه ماكياوليسم اما در نوع شيعي آن! ـ كارناوال عاشورا درست كردند و گناه آن را به گردن او انداختند اين بار مخالفتهاي با خاتمي جنس و رنگ ديگري پيدا خواهد كرد. از حالا ميشود پيش بيني كرد كه خاتمي و طيف هوادار و طرفدار و دوستدار او كه در هرحال از همين مردمي بوده و هستند كه در خيابانهاي سرتاسر كشور به نفع انقلاب و تداوم آن شعار دادند، در اين رهاورد متحمل هزينههايي بسيار سنگينتر از گذشته خواهد شد كه بايد آمادگي تحمل و مقابله با آن را داشته باشند.
از حادثه هر چند كوچك ديروز نميشود به سادگي گذشت. گذشت ساده از اين حادثه عين سادگي است كه تمامي كساني كه دل در گرو اين انقلاب داشته و دارند را ميبايست نگران نمايد.
من گاهي كه به هزينههايي كه در اين دوره خاتمي بايد بپردازد تا بتواند رأي خيره كننده گذشته خود را تكرار نمايد ميانديشم با خود ميگويم اي كاش خاتمي نيامده بود. حداقل فايده نيامدن او اين بود كه جامعه ما در اثر بروز بحرانهايي همانند محاكمه كرباسچي، صدور حكم اعدام دكتر آقاجري، محاكمه و زنداني شدن عبدالله نوري آرامش خود را از دست نميداد.
چه در اين صحنهها اين ملت همواره نشان داده است كه در كنار مظلوم خواهد ايستاد و چه مظلوميتي بالاتر از آنكه عدهاي براي خاتمي حق حضوري آزاد و بي حاشيه را در راه پيمايي 22 بهمن قائل نباشند؟
در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند و گاهي اوقات پدران هم
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود
در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند
در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد بلكه چيزي است كه خود مي سازد
در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ،در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم ، دوست داشته باشيم
در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بدترين دشمن وي است
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار ، هرگز نمي توان عشق ورزيد
در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است آنچه را نيز كه ميل دارد ، بخورد
در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي ، در اختيار داشتن كارت هاي خوب نيست بلكه خوب بازي كردن با كارت هاي بد است
در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنياست
در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست

