در این مطلب آمده است:
هفته گذشته و در دقیقه 60 بازی فوتبال دو تیم استقلال و فولاد، آرش برهانی، گلزن ریزنقش، فعال و پر جنبوجوش استقلال پس از چند حرکت خشن از داور مسابقه کارت زرد گرفت و دقیقهای بعد مجدداً بر روی بازیکن حریف خطا کرد و به داور مسابقه با تندی اعتراض کرد. عادل فردوسیپور گزارشگر تلویزیونی در تشریح این صحنه با کنایه مثل همیشه ظریفش گفت: "... آرش اصرار عجیبی داره کارت قرمز بگیره... ".
ب) شرایط خاص کشورمان در حال حاضر
حوادث ماههای اخیر، شرایط داخلی و بین المللی خاصی برای کشورمان ایجاد کرده که به طور خلاصه عبارتند از:
1. تخریب وجهه بینالمللی کشورمان در اثر حوادث تلخ پس از انتخابات و ایجاد بهانههای جدید برای طرفهای مساله هستهای برای گسترش فشار بر کشورمان بر اثر ادعاهایی اثبات نشده و مبتنی بر توهم نامزدهای مغلوب انتخابات
2. رای ندادن حدود 35 درصد از واجدین شرایط به آقای احمدینژاد و تردید عدهی زیادی از رای دهندگان به نامزدهای رقیب نسبت به سلامت انتخابات
3. خیز مجدد تورم بویژه در مواد غذایی، خالیتر شدن سفره فقرا و فشار معیشتی بر طبقات ضعیف و متوسط درآمدی
4. رکود در مراکز تولیدی و صنعتی، کاهش امنیت شغلی برای کارگزاران و بلاتکلیفی انبوهی از پیمانکاران پروژههای دولتی به خاطر کاهش بودجههای عمرانی یا تعویض وزرا و مسوولان دولتی
5. گسترش شکاف اجتماعی، کاهش سرمایه اجتماعی و ریزش نسبی اعتماد عمومی به نهادهای حاکمیتی، ایجاد تلخکامی و بدبینی در سطح ملی بر اثر بیتدبیریها و قانون شکنیها در مدیریت بحران پس از انتخابات
ج) انتظار از رییس جمهور در این شرایط خاص
در این شرایط، از نامزد پیروز انتخابات و رییس قوه مجریه انتظار میرفت و میرود طوری حرکت کند تا حداکثر مقبولیت جمعی میان گروههای سیاسی حاصل شود، ظرفیتهای ملی برای ترمیم خسارتها و جبران اشتباهها به حرکت درآید، قوه مجریه برای ارایه خدمات هرچه بهتر و کارآمدتر به ملت تجهیز گردد و تا حد ممکن همه نیروهای ملی برای رسیدن به اهداف چشمانداز (قدرت اول اقتصادی علمی و فناوری در منطقه) بسیج شود و به حرکت درآیند.
اینها همه انتظاراتی به حق از رییس جمهور محترم بوده و هست.
اما رفتار رییس جمهور در قبال چالشها و بحرانهای موجود و انتظارات یاد شده از ایشان چه بوده است؟
د: عملکرد رییس جمهور در ماههای اخیر
عملکرد شخص رییس جمهور محترم را بعد از 22 خرداد را مرور میکنیم:
1. سخنرانی جنجالی در 24 خرداد و تحریک طرفداران نامزدهای مغلوب که در اردوکشیهای خیابانی طرفداران آقای موسوی و حوادث تلخ بعدی نقش موثری داشت.
2. انتصاب حیرتانگیز آقای رحیم مشایی به سمت معاون اولی ریاست جمهوری و مقاوت حیرتانگیزتر در برابر نامه رهبری برای عزل وی و بعد هم انتصاب وی به سمت حساس (ریاست دفتر رییسجمهور)
3. منحل کردن معاونت اجرایی رییس جمهور و افزایش اختیارات رییس دفتر
4. عزل شتابزده برخی از وزرای معترض به انتصاب آقای مشایی و اصرار بر عدم استفاده از همه آنها در دولت جدید
5. رد پیشنهادهای خیرخواهانه برای انتخابات وزرای کارآمد (حداقل از منظر نمایندگان مجلس و گروههای سیاسی) و اصرار بر گماردن افرادی برای پستهای حساس وزارتی در مبنای شاخصهایی که ظاهراً فقط آقای رییس جمهور و اطرافیانشان را قانع میکند.
رفتارهای رییس جمهور در ماههای اخیر هرکدام منشاء تنشها و اعتراضاتی شدهاند بطوری که می توان ادعا کرد آقای دکتر احمدینژاد اصولاً با رفتارهای خود عمداً یا سهواً در جامعه و فضایی سیاسی کشور تنش و جنجال تولید میکنند.
هـ: نتیجه اصرار بر تنش
از آنجا که طبق قانون اساسی رییس جمهور در برابر عملکرد خود بايد به مجلس شورای اسلامی پاسخگو باشد، به نظر میرسد آقای احمدینژاد برای گرفتن اخطار، سوال و احضاریه به مجلس اصرار عجیبی دارند.
در جریان بازی استقلال و فولاد خوزستان، آرش برهانی کمی عصبی بود. سرمربی این تیم، چند دقیقه پس از گرفتن کارت زرد وی را از زمین بیرون کشید تا رفتار تنشزای برهانی به کل تیم منتقل نشود.
شهرام شکیبا طنز نویس ومجری صداوسیما در خبر نوشت:
در خبرها خواندم که یک مرد 65 ساله که راننده اتوبوس است، طی یک درگیری با همسایههایش عصبانی شده است. لذا به خانه رفته یک کلاشینکف و دو کلت برداشته و 1920 تیر به آنها شلیک کرده و چندین نفر، از جمله دو همسر خود و یکی از دختران همسایه و دختر خودش را به قتل رسانده است.
1- ایشان با احتساب اینکه هر خشاب کلاشینکف 30 فشنگ ظرفیت دارد، دست کم 60 خشاب تیر در کرده است.
2- اگر فرض کنیم که همه خشابها پر و آماده بوده، فقط برای تعویض خشاب و به رگبار بستن، دست کم دو دقیقه وقت لازم داشته. یعنی 120 دقیقه که میشود دو ساعت، شلیک گلوله.
3- در این دو ساعت هیچکس از شنیدن این همه صدای تیر، تعجب نکرده که به پلیس تلفن بزند؟
4- یا پلیس آنقدر دیر رسیده که او دو ساعت وقت شلیک داشته.
5- این چه اوضاعی است که یک نفر این همه گلوله و سلاح در خانه دارد؟
6- چطور ممکن است که کسی این همه فشنگ داشته باشد و مستقیماً با آشوبهای اخیر رابطه نداشته باشد؟
7- خواهشمندیم بیشتر تحقیق کنید، طرف مربوطه قطعاً یک نسبتی با اعضای ستادهای انتخاباتی داشته.
8- گرچه شخص مورد نظر زبرتر از آن به نظر میرسد که بتواند انقلاب مخملی و اینها بکند.
9- ایشان با این همه توانایی، قطعاً تالی تلو آرنولد شوارتزنگر در ترمیناتور است. لذاً قطعاً فرماندار آینده ایالت کالیفرنیاست. از
همین حالا محکم نسقگیری کنید که فردا رویش زیاد نشود
به گزارش خبرنگار «آینده»، با وجود آنکه بحث ولایت فقها از دیرباز در فقه شیعه مطرح بوده، امام خمینی(ره) در مباحث خود در نجف اشرف آن را به عنوان یک امر لازم و عینی طرح کردند و پس از ایشان نیز بزرگانی چون آیتا... عبدا... جوادی آملی این نظریه را در کتاب خود با عنوان «ولایت فقیه، ولایت نقاهت و عدالت» منقح کردند.
منصوب از سوی رهبر مانند رهبر ولایت ندارد
در حکومت اسلامی، هرگز منصوب از سوی رهبر، مانند ناصب یعنی خود رهبر، ولایت ندارد. والی مسلمین، گاهی شخصی را به عنوان نائب و زمانی به عنوان وکیل خود تعیین میکند که در این موارد، هرگز سخن از ولایت آن شخص مطرح نیست؛ زیرا او نائب یا وکیل است نه ولی؛ و گاهی برای شخصی، سمت ولایت جعل میکند، مانند تولیت مراکز مهم و حساس وقف و وصیت، که در این صورت، آن منصوب مزبور، در محدوده کار خود (نه بیرون از آن) توان اعمال ولایت دارد.
در اصل یکصد و دهم قانون اساسی آمده است: «رهبر میتواند بعضی از وظایف و اختیارات خود را به شخص دیگری تفویض کند». ولی فقیه، اگر کسانی را به نمایندگی از خود نصب میکند، بر اساس آییننامه و نظم و مقررات خاصی تعیین میکند و این منصوبان، همانند دیگر کارگزارانند که هر کس محدوده قانونی خاص دارد؛ نه اینکه مثل خود رهبر ولایت داشته باشند.
نقش مردم در حکومت اسلامی چیست؟
نخست باید روشن شود که نقش مردم در حکومت اسلامی چیست. نقش مردم در مقام اثبات و تحقق و اجرا، چه درباره اصل دین،چه درباره نبوت، چه درباره امامت بالاصل، و چه درباره نصب خاص، نقش کلیدی است؛ تا چه رسد به ولایت فقیه که نصب عام است. مردم اگر – معاذ الله – اصل دین را قبول نکردند، دین، نسیاً منسیا و فراموش شده میشود؛ اگر مردم نبوت را قبول نکردند، آن پیامبر مهجور میشود و اگر امامت امامی را قبول نکردند، آن امام مهجور میشود ولو آن که آن امام، همان حضرت علی بن ابی طالب (علیهالسلام) باشد. باید مقام ثبوت، مروعیت، و حقانیت را از مقام اثبات، قدرت عینی و.. جدا کرد. اگر کشور بخواهد اداره شود، تا مردم نخواهند و حضور نداشته باشند، نه نبوت، نه امامت، نه نیابت خاص، نه نیابت عام، هیچ یک در خارج متحقق نمیشود. کشور با صرف رأی علمی اداره نمیشود و در مقام اجرا، کار کلیدی در دست مردم است. حکومت اسلامی نیز حکومت سلطه و تحمیل نیست؛ اگر جبر و سلطه باشد، میشود همان حکومت باطل اموی و مروانی که پس از مدتی هم از بین خواهد رفت.

ضرورت ولایت فقیه و جایگاه عملی آن
ولایت فقیه، جانشین امام معصوم (علیه السلام) است که امامت آن امام معصوم (علیهالسلام) جزء اصول مذهب است نه اصول دین، و متفکران اسلامی اگر ولایت فقیه را به عنوان یک مسأله کلامی مطرح کردهاند، بر اساس نیابت فقیه از امام معصوم (علیهالسلام) است، نه اینکه خود ولایت فقیه، در حد توحید و نبوت و معاد، جزء اصول دین یا در حد امامت، جزء اصول مذهب باشد.
بسیاری از مسائل که در کلام مطرح است، مانند اینکه آیا خداوند فلان کار را کرده است یا نه؟ آیا خدا در قیمت فلان کار را میکند یا نه؟ اینها از جزئیات مبدأ و معاد است و جزئیات مبدأ و معاد، نه جزء اصول دین است که علم برهانی و اعتقاد به آن لازم باشد و نه جزء اصول مذهب است؛ مثلاً انسان باید معتقد باشد که قیامت و بهشت و جهنم هست،اما اینکه بهشت چند تاست و درجات آن چگونه است و درکات جهنم به چه وضعیتی است، جزء اصولی نیست که تحصیل برهان بر آن و اعتقاد به آن لازم است.
اگر مسألهای ضروری دین باشد و انکار آن به انکار رسالت و دین بیانجامد و انسان هم به استلزام انکار رسالت توجه داشته باشد و با علم و عمد آن مطلب ضروری مذهب، که انسان بداند چیزی ضروری مذهب است و انکارش به انکار و نفی یکی از اصول مذهب میانجامد و با علم و عمد آن را انکار کند، از مذهب خارج میشود ولی از دین خارج نمیشود. اما یک مسأله عمیق نظری و پیچیده چنین نیست و بر فرض هم که ضروری باشد، باید به تلازم انکار آن با انکار رسالت، توجه داشته باشد.
بنابراین، ولایت فقیه نه مانند نبوت است و نه مانند امامت. البته اگر ولایت فقیه به وسیله برهان برای کسی ثابت شود و پس از ثبوت برهانی و قطعیت استناد آن به شارع مقدس، آن را انکار کند، حکم انکار ضروری را دارد و انکار ضروری دین، غیر از انکار آگاهانه یک مطلب ضروری دین، مایه خروج از آن خواهد بود. بنابراین، صرف ثبوت ولایت فقیه و وجوب ایمان قلبی به آن و لزوم تعهد عملی برابر آن، موجب نمیشود که این حکم همتای حکم توحید، نبوت، معاد، و مانند آن باشد.
یعنی ممکن است یک صاحب نظر درعلم کلام، با دلیل عقلی به این نتیجه نرسد که فقیه ولایت دارد، ولی در فقه، به اسنتاد برخی از نصوص، ملزم به پذیرش ولایت فقیه باشد. آری، اگر در علم فقه، مجتهدی ادله فقهی را در وجوب اطاعت از ولی فقیه کافی و تمام نمیداند، اطاعت از ولی فقیه بر او واجب نیست؛ اگرچه او نمیتواند کاری که موجب اختلال نظام جامعه است، انجام دهد؛ ولی اگر مقلد است، باید از نظر مرجع تقلید خود تبعیت کند، ولو آن که در علم کلام نیز به صورت تحقیقی به این نتیجه نرسیده باشد که ولایت فقیه صحیح نیست.
عمه حاجي از اينكه صادق لاريجاني برادر زادهاش قاضي القضات شده،خوشحال است. مثل روزي كه علي لاريجاني رئيسجمهور نشد.
«گوشت گران ميشه همه ميگن رئيسجمهور، گوجه گران ميشه همه... كسي كه رئيسجمهور شد ديگه پدرش پرده نداره» حالاهر بار كه علی لاریجانی به خانه پدريش در پردمه ميآيد،عمه منظربا چادر گل گلي آبي با كمر بسته عصا زنان خودش را به سينه كش جاده خاكي ميرساند و براي رئيس قوه مقننه آغوش ميگشايد.
«علي لاريجاني ننه قربون / لباس پاسداري ننه قربون/ ني رئيسجمهور ننه قربون /چند خوشحالي ننه قربون»
فاضل،جواد،علي، صادق، و باقر. آنها پنج برادرند و خواهري فاضله. اگرچه منظر خانم70 ساله همه فرزندان برادرش آيتالله العظمي حاج ميرزا هاشم آملی را به يك اندازه دوست دارد اما وقتي از پسرها حرف ميزند، مدام «دكتر علي»، «آقا صادق» و...هربار كه از او بپرسي كدام يك را بيشتر دوست دارد، ميگويد «هر دو» اما ميشود فهميد كه خواهر آيتالله، علي لاريجاني را بيش از همه دوست دارد. وقتي از رئيس قوه مقننه حرف می زند گويي نقل كودكي بازيگوش است «علي عاشق پردمه است»، «علي عاشق آتيش هيزمه»
گوشه حياط كنار باغچه كوچك و سرسبز، هيزمها منظم روي هم چیده شده اند«هر وقت كه دكتر علي ميياد، با پاسدارها جلوي خانه آتيش روشن ميكنند و تا نصف شب مينشينند دور آتيش و نوار نوحه گوش ميكنند» با تحكم عصايش را تكان داده و با لهجه مازوني ميگويد كه به پاسدارها ميگم بريد بيرون آتيش روشن كنيد، حياط منو كثيف نكنيد. بعد می خندد.
روي ديوار خانه منظر خانم كه فاصلهاش با خانه آيتالله فقط يك كوچه باريك است، عكسهاي قديمي آيتالله ميرزا هاشم آملي در نجف و قم قاب شدهاند و شاگردانش آيتالله حسنزاده آملي و آيتالله جوادي آملي كه امروز از مدرسين و بزرگان به نام حوزه هستند.
از ميان پنج برادر فقط يك عكس در كنار عكس آيتاللهها به چشم ميخورد«آقا صادق هفت ساله كه بود وقتي با بچهها توي كوچه بازي ميكرد، مدام ذكر الله اكبر بر لب داشت» عمه وقتي از صادق لاريجاني حرف ميزند از او با احترام ياد ميكند «آخه آقا صادق وصي و جانشين پدرش است» از آخرين باري كه رئيس قوه قضائيه به خانه پدريش در پردمه سر زده نه ماهي ميگذرد، موقع آمدنش عمه منظر براي او هم شعرخوانده و صادق اشك ريخته.
«مونا آقا، شبيه آمد/ آقا نما، شبيه آمد/ آقا نما، عمه بميره» شبيهترين كس به پدر «وقتي اينها رو براي آقا صادق خوندم، گريه كرد و گفت عمه جان چرا شرمنده ميكنيد.»
ساعت 9 صبح به بايجان ميرسيم، در منطقه لاريجان كه با آمل 70 كيلومتري فاصله دارد. براي رسيدن به روستاي پردمه تابلوي راهنمايي وجود ندارد، تنها يك راه باريك كه به امامزاده هفت تن ميرسد و از آنجا به پردمه.
در كوچهباغ ها با مزه مزه غورها20 دقيقهاي را اتول سواري ميكنيم تا دستمان به امامزاده هفت تن برسد. امامزادهاي مثل همه امامزادههاي خطه شمال، با گنبدي نقره اي.كمي جلوتر جاده اسفالته تمام ميشود و توی جاده خاكي شيب دار و نفس گير با دنده يك خرامان خرامان بالا ميرويم.آنقدر که توي مه گم شويم.
فقط با نور بالا ميشود به نيسانها و كاميونهايي كه هر 10 دقيقه يكبار از روبهرو ميآيند،گفت. آهای با توام /ای دریچه بیدار/ از کوچه همیشه ترین هرگز و هنوز/ آهای!... با تو... می شنوی؟... آرام،آرم روي ابرها راه ميرويم.
گفته بودن جاده خاكي 14 كيلومتر كمي كمتر يا بيشتر نيست اما سربالايي جاده تند بود و شنها سست و راه طولاني. گفته بودند از بالاي البرز ميشود دماوند را بغل كرد. اما پيش چشم فقط مه بود و تصور ترسناك درهاي عميق زيرپا. در سكوت مطلق و هواي خيس ابري و مه گرفته و جاده سربالايي كه هر چه ميرفتيم نه آدمي بود و نه روستايي بعد ساعتي شنيدن پارس سگ و صداي زنگوله گوسفندان نوري بود در ظلمت روشنايي.
مرد چوپان تكيه بر چوب دستي از نشخوارگوسفندانش لذت ميبرد،انگار.از چوپان سراغ روستاي پردمه را ميگيريم با انگشت پشت سررا نشان ميدهد. بر ميگرديم روستا روبهرويمان است. باد پرده، مه را كنار زده «خانه صادق لاريجاني را ميشناسي» پوستين روي شانه هايش را بالا مياندازد «نوچ».
پيرمردها در دوسوي ورودي باريك روستا كنار خانههاي خشتي قديمي روي سكوها تكيه برعصا حمام آفتاب گرفتهاند و چهرههاي نا آشنا را از نظر ميگذرانند، صورت كه ميگيريم، روستا تمام ميشود. قدير و محمد ميگويند كه در پردمه 100 خانوار زندگي ميكنند.
جوانهاي روستا خيلي آيتالله ميراز هاشم آملي را نميشناسند. قدیر در حالي كه از اسب سفيد پايين ميآيد، ميگويد كه صادق و علي لاريجاني را هم از طريق تلويزيون شناخته اند.قدير مجیدي 22 ساله آخرين باري كه صادق لاريجاني را دیده 9 ماه پيش در مسجد امام حسن عسگري پشت سرش نماز خوانده «هر روز نماز جماعت رو آقا صادق ميخونن».
جوانهای روستا ميگويند برخلاف علي لاريجاني، صادق لاريجاني بدون اسكورت به روستا یشان ميآيد«همين هفته گذشته سه شنبه اومدن ما هم رفتيم جلو، پاسدارها گذاشتن با دكترعلي دست بديم»
آنها هنوز خبر ندارند كه صادق لاريجاني رئيس قوه قضائيه شده اما وقتي ميشنوند، خوشحاليشان را نمی توانند پنهان کنند به لهجه مازوني چيزهايي ميگويند، به همديگر. جوانها هم دوست دارند درآينده مثل لاريجانيها مقام و منصب داشته باشند، در چراییش هر دو سكوت ميكنند، دوباره كه ميپرسم محمد بهرستاقی 20 ساله اشارهاي به وضع ظاهريش ميكند«وضع مار و ببين وضع اونها رو ببين»
موقع گرفتن نشانی خانه آیتالله، ميپرسم اگر اينبار صادق لاريجاني را كه رئيس قوهقضائيه شده ببينيد از او چه چيزي خواهيد خواست؟ هر دو ميخندند، آرام. سوار براسب سفيد دورمي شوند. راه روستا را در پيش ميگيریم كه با شيهه اسب ميمانيم، محمد ميگويد«كار ميخواهيم، بيكاريم.»
با نشاني كه جوانها دادهاند به سمت خانه هاشم آملي ميرویم، جايي كه ميگويند خواهر آيتالله هنوزآنجا زندگي ميكند. روستاي پردمه يك مسجد دارد كه آيتالله ميرزا هاشم تا زمان حياتش در آن نماز ميگذارده. نصرتالله ادرشير پيرمرد 70 ساله ازساكنان بومي كه به شوخي حضورش در پردمه را دوران در تبعيد ميداند، روزهاي حيات آيتالله ميراز هاشم آملي را روزگار پر رونق اين روستاي دور افتاده ميداند«آقا 6 ماه از سال را اينجا اقامت داشتند.
پردمه محل تردد و اقامت آيتاللهها بود. آيتالله مکارم شیرازی، آيتالله حسنزاده آملي، آيتالله معرفت، آيتالله قافی یزدی،آيتالله جوادي آملي... و دامادش آیتالله محقق داماد. اينها ميآمدند خدمت آقا و 3 ماه 3 ماه ميماندند.»
پيرمردها روزهاي جوانيشان راهنوز پيش چشم دارند كه پشت به پشت طلبه پياده و سواره بر الاغ و قاطر جاده صعب العبور را پشت سر ميگذاشتند تا به ديدار آیت الله آمده و در محضرش تلمذ كنند «با مرگ آقا ديگه پردمه فراموش شد» اسكندراردشيرعصايش را بر زمين خاكي ميزند«نگاه كنيد پردمه آلان اينه» ديگر ساكنان روستا هم از وضعيت راه و امكانات شكايت دارند، می گویند بارها مشکلاتشان را با برادران لاريجاني در میان گذاردهاند «هیچ خیری برای ما ندارند، نمی خواهند کسی بگوید که براي زادگاه پدریشان پارتي بازي كرده اند.»
عمه منظر هم اين وضع را بارها به علي لاريجاني گفته و هر بار شنيده كه لذت روستا به همين بكري و دست نخوردگي آن است، به تنور و نان محلي، آتش و هيزم...«ببين چه نعمتیه عمه جان»،«علي جان تو كه سختي نميكشي يا با ماشين آخرين سيستم ميآيي يا پياده براي تفريح.»
احمد اردشير صاحب بقالي كه بقاليش هيچ شباهتي به ديگر بقاليها ندارد(چيزي شبيه زير پله اي) و از خویشان لاریجانی ها، با محبت در دكانش را تخته ميكند تا ما را به خانه خواهر آيتالله ببرد. نكته جالب در مورد اهالي روستا اين است كه ته اسم اكثرپردمه ايها اردشيراست.
وارد حياط ميشويم، خانهاي تقريبا نوساز به سبك روستاهاي شمال، مرد با لهجه مازوني خواهر آيتالله را صدا ميزند«عمه حاجي،عمه حاجي» وقتي ميشنود خبرنگاریم كمي ترش ميكند اما وقتي از آيتالله ميراز هاشم آملي سراغ ميگيريم، چادر به كمر ميبندد و میگوید بسم الله.
«در يكي از روزهاي سال 1278 در روستاي «پردمه» در خانه ساده مرحوم ميرزا محمد، كودكي به دنيا آمد» اين را صادق لاريجاني در كتابي كه براي پدرش با نام «آموزگار جاويد» نوشته، آورده اما منظر خانم يكي از هشت دختر ميرزا محمد ميگويد«پدر ما در حقيقت ارباب محمد اردشير لاريجاني ارباب روستا بود و زمينهاي بسياري در آمل و تهران داشت كه در ماجراي تقسيم اراضي زمينهايش تقسيم شد كه بعد از انقلاب هم زمينها را گرفتند و دادن به دهقانان» خواهر آيتالله دامنه وسيعي را با انگشت نشان ميدهد و ميگويد همه اينها و نزديك به 300 راس گوسفند و آملاكي در قلهك حسن آباد- آخرهاي تراز- مال ماست «پدرم هميشه وقتي با آقا از ملك و آملاك حرف ميزدند ميگفتند بيا سرمايه بدهم، اما آقا ميگفتند سرمايه زيادي عذاب الهي است» به ديوار كاه گلي خانه آيتالله كه ميرسيم ميايستد ونفسی چاق می کند و با عصا به ديوار اشاره می کند «بچهها به آقا اصرار كردند كه اجازه بدهد خانه را تعمير كنند اما نگذاشت، آقا درويش مسلك و زاهد بود» ازمیان 8 دختر و سه پسرمیرزا محمد، مهدي اردشير و منظرخانم ساکن پردمه هستند.
اهالي پردمه به عمه حاجی خانم رنجبر هم ميگويند، چه منظر خانم مادرعلي رنجبر است. از ديگر ويژگيهاي جالب اين روستا ي دورافتاده از ثروت كه به تعبير خواهر آيتالله كه پردمه را محل تشريففرمايي آيتاللهها ميداند. تولد تجار بنام در اين روستاست. سليمانيها با کمپاني عظيم و پرآوازه فراوردههاي لبني و گوشتي کاله و دکتر علي رنجبر از بزرگترين تاجران ايران و مالک قبلي شرکت روغن غنچه به اضافه اردشيرها و ديگر صاحبان بزرگ صنايع خردو کلان.
سالهاست كه قفل در چوبي خانه آيتالله كليدي به خود نديده، آخرین باری که برادران لاریجانی گردهم آمدند یکماه و اندي پیش به مناسبت عروسی آخرین دختر صادق لاریجانی آنهم در تهران بود.
آمد و شد از در آهني بزرگي است که بعد مرگ آیت الله در ضلع رو به ورودی روستا کارگذارده شده. پسرخاله صادق لاريجاني دسته كليد را ميگيرد و در را باز ميكند. آيتالله ميراز هاشم توي ايوان خانه نشسته. آيتالله هر روز بعد ازنماز صبح توي ايوان خانه مينشيندو هواي پاك پردمه را به درون ميدمد و مراتع بلند و سر سبز روبهرو را از پيش چشم ميگذراند و تا موقع بيداری بچهها و صرف صبحانه سر توی کتاب ميبرد و كتابهاي نخوانده را از بر ميكند.
تنها صداي بچههاست که آيتالله را از كتابها بيرون ميكشد«علي، فاضل، صادق مواظب باشيد» خواهر آيتالله ميگويد «يك روز صادق از كوچه كه آمد، رفت پيش مادرش،مادر ايشان فرزند آیت الله آقا سید محسن نبوی از فقهاي بزرگ آن دوران بود، صادق مادرش را مادر يا مامان صدا نميزد، ميگفت «اما» آقا صادق به مادرشان چيزي گفتند كه ایشان از هوش رفتند، از صادق پرسيديم چی گفتی، بچهها يك فحش فارسي به ايشان ياد داده بودند كه صادق معني آن را نميدانست، براي همين آقا اصلا موافق اين نبودند كه فرزندانشان با بچههاي روستا دمخور شوند و بازي كنند، آنها مربياي به نام سيد اسماعيل داشتند كه از تهران با آنها به پردمه آمده بود و كارش اين بود كه هر روز صبح اين بچهها را ميبرد بالاي كوه دور از بچههاي روستا نگه ميداشت و عصر آنها را بازمي گرداند» حتي به ياد دارد که «باقر آنقدر كوچك بود كه توان رفتن به كوه را نداشت، گريه ميكرد، به آقا گفتيم اجازه بدهيد چادري در حياط علم كنيم و وسايل بازي كودكانه مثل سماور و استكان و نعلبكي... در اختيارش بگذاريم، آقا مخالف شطرنج و اين جور چيزها بودند.»
درنبود اهالي خانه علفهای هرز تا دلشان خواسته قد كشيده اند، به سختي از ميانشان ميگذريم و وارد حياطي ميشويم كه به گفته پسر خاله لاريجانيها محل بازي واليبال برادران لاريجاني و بچههاي فاميل بوده، يكي هم احمد توكلي رئيس مركز پژوهشهاي مجلس شوراي اسلامي، شاخهاي شكسته و برگهاي پژمرده روي ايوان پهن، دیوارهها ترک ترك و دستگيرهها زنگ زدهاند و تارهاي عنكبوت درزدرهای سبز رنگ را پوشانده اند.
توي ايوان فقط سطلي است و پيت نفت سياه رنگي كه در تار عنكبوتها محصور شده. از پشت در صداي طلبهها را میشود، شنيد كه منتظرند تا آيتالله تشريف بياورند و درس را شروع كنند آنها ميدانند كه آقا در مورد وقت حساس است «من امروز تب داشتم و حالم مساعد نبود، اما براي اينكه درس تعطيل نشود و من بر شما حجت بوده باشم به درس آمدم.»
توي حياط چسبيده به خانه، اتاقك كوچك كاه گلي قرار دارد «آنجا چيزي نيست حمام است و آن دوتا هم كه در گوشههاي حياط ميبينيد توالت» جماعتي هم بيرون خانه در انتظارند تا بعد درس براي پرسيدن استفتاعات شرعيشان پا به درون بگذارند. اما كسي در را به رویشان باز نميكند. از دو جوان طلبه ميپرسم براي چه آمده ايد اينجا «اومديم حجره بگيريم، گفتن اينجا حجره خالي هست» آنها به تازگي وارد شهر قم شده اند، می خواهند آخوند شوند و حالا در بهدر دنبال حجره می گردند.
اما انگار آنها هم مثل من تهراني كه نميداند اکثر حوزه های علمیه در تابستان تعطيل است، پشت در بسته مدرسه ولي عصر كه آيت ميرزا هاشم آملي بناي آن را نهاده، گيوه به ديوار ميگذارند تا شايد فرجی شود و يكي از حجرههاي آقا ميرزا هاشم هم نصيب آنها. مثل حجره دار شدن دكتر سيد جعفر شهيدي «هنگامي كه به نجف اشرف مشرف شدم در بيغولهاي انبارمانند جاي گرفتم و هفتهها در آن بسر ميبردم سپس از آنجا به مدرسه بزرگ مرحوم آخوند منتقل شدم. حجرهاي كه در آنجا به من دادند هر چند بهتر از آن سياهچال بود اما بازهم روشنايي درستي نداشت.
سالي يا اندكي كمتر گذشت، حضرت آيتالله آملي كه متاهل شده بودند به خانه نقل مكان كردند و حجره ايشان خالي ماند. چند تني از طالبان علم كه در حجرههاي زاويه شرقي مدرسه جا داشتند خواهان حجره ايشان شدند. خادم مدرسه نامي از بنده نزد ايشان برده بودند. در آن روزها آشنايي بنده با ايشان ازعرض سلام و ادب تجاوز نميكرد، يكي از روزهايي كه به مدرسه آمدند، خادم تجديد درخواست كردند. صداي ايشان را شنيدم كه فرمودند قول حجره را به آقا سيد دادم»اما طلاب جوان امروز به اندازه ديروزیها پيشه صبر ندارند، به دقيقه نميكشد كه خسته و ناميد راه ميكشند.
آفتاب ساعت 12 مرداد ماه قم مثل پتك توسرت ميزند تا خم شوي و از زير درز در نگاهي به داخل بيندازي. درهاي نيمه باز، حجرهها، دمپاييهاي آبي رنگ و حياط خالي از آخوند. حوزه علميه ولي عصر با بیش از چهل حجره و يك باب کتابخانه و مساحتی نزدیک به هفتصدمتر تا امروز محل سکونت طلاب بسياري بوده كه يكي از آن طلاب فرزند چهارم آيتالله، صادق لاريجاني است.
خواهر ميراز هاشم آملي ميگويد«علي را از خدا نميدانم / ولي از خدا جدا نميدانم. آقا صادق جانشين پدرش است،اگر به تمام معنا جاي پدرش را پر نكرد، كم نكرد» خواهرآيتالله معتقد است چون صادق لاريجاني هر دو علم جديد و قديم را آموخته از ديگربرادرانش نيز باهوش تر است.
صادق لاریجانی در نو جواني به جمع جدول اعداد برادرانش پيوست و در سال 1346 ديپلم رياضي اخذ كرد «با فراهم آمدن بورس تحصيلي از دانشگاه صنعتي شريف،عازم تحصيل در يكي از كشورهاي غربي بودم كه نا گهان زندگيام چرخش تمام پيدا كرد» صادق به جاي رفتن به ديار فرنگ ساكن كوچه بن بست ناصر، قم شد.
خواهر آيتالله چرخش ناگهاني زندگي صادق لاريجاني را وصيت پدر ميداند«آقا ميگفتند نوشتن رساله توسط يك عالم برابر است با كندن 40 متر چاه با سره(مژه) چشم، آقا صادق الانه 30 ساله زحمت ميكشه و انشاالله تا 10 سال ديگه جاي پدرش را ميگيره» شايد بتوان نقطه عزيمت صادق طلبه جوان 22 ساله به عرصه عمومي را چاپ يكي از ترجمه هايش با عنوان «كشكول و چراغ: دو نظريه پيرامون معرفت» نوشته كارل پوپردرآخرين فصل كتاب «علم چيست، فلسفه چيست.»
عبدالكريم سروش دانست، سال 1361. مقالي كه در آن هيچ نامي از صادق لاريجاني به چشم نميخورد و سروش به همين پانويس اكتفا ميكند«مقاله بالا توسط يكي از برادران ترجمه شده و پس از اصلاحات مختصري توسط اين جانب اينك در اينجا به سبب حسن مناسب با بحثهاي كتاب حاضر، بدان افزوده ميگردد» اما شش سال بعد وقتي عبدالکریم سروش مجموعه مقالات «قبض و بسط تئوريك شريعت» را درمجله كيهان فرهنگي آغاز كرد.
برادرجوان که حالا داماد آيتالله وحيد خراساني و ملقب به استاد شيخ صادق لاريجاني بود، به عنوان جديترين منتقد نظريه سروش از حوزه علميه قم، قد علم كرد و اين آغاز راه «آقا صادق» بود، شیخ تنها به نوشتن يك مقاله تند و تيز بسنده نكرد و دو كتاب مجزا در نقد نظريه قبض و بسط تئوریک شريعت دكتر سروش تحرير كرد. از ديگر تفكرات جنجالي عضو مجلس خبرگان رهبري نظراتش پيرامون ولايت فقيه است چه اين عضو شوراي نگهبان مشروعيت حكومت را از جانب راي مردم نميداند ودیگری نظريه «اجتهاد متوسط» که منتقدانش معتقدند قبض و بسط تئوریک این نظریه پیامدهای بسيار خطرناکی به همراه دارد.صادق لاریجانی در این نظریه می کوشد میان اجتهاد متجزی و اجتهاد انسدادی پیوندی ایجاد کند كه «دیگر شاهد کپی شدن فتاوا از روی دیگر رسالههای توضیح المسائل نخواهیم بود» اما آنچه که منتقدان این نظریه را بیشترنگران می کند «برخی از استادان دانشگاه هم می توانند با استفاده از این نظریه، با برخی از مبادی نظری مرجع تقلید خود مخالفت کنند.»
خواهر آيتالله میگوید که آقا ازسياست بيزار بود چه آيتالله اشرفی، پدربزرگ مادری آنها نيز گرچه از شاگردان بزرگ آخوند خراسانی بود، اما اهل فلسفه و عرفان و انزوا طلب بود«بچهها بيشتر بعد فوت آقا سياسي شدند» اما به جرات ميتوان گفت كه عمه منظر از همه خواهرزاده هايش سياسي تراست. او يكي از منتقدان سرسخت رئيسجمهور احمدينژاد است«دورهاي كه علي ميخواست رئيسجمهوربشه، رئيسجمهور شدن به اين راحتيها نبود اما الانه كافيه بري توي تلويزيون و بگويي فلاني دزد است» عمه محبوب لاريجانيها مسبب نابسامانيهاي اقتصادي و سياسي را آقاي رئيسجمهور ميداند. ميپرسم اين حرفها را به علي لاريجاني هم ميگويي «ميگم، فقط ميخنده».
منظر خانم که به همراه پسرش علی رنجبرطرفدار سرسخت يكي از كانديداهاي معترض به نتيجه انتخابات است در مورد واكنشش به انتخاب احمدينژاد ميگويد«همان شب زنگ زدم به دكترعلي، گفتم علي ديدي احمدی نژاد رئیس جمهورشد!» پاسخ علي لاريجاني چيزي شبيه «هيس» بوده و صادق «هرچي آقا بگه». یا به قول عمه خانم «کسی به کسی به من چه رسی» موقع خداحافظي از عمه خانم میهمان نواز و كاريزماي لاريجانيها ميپرسم که از رئيسجمهور نشدن علي لاريجاني خوشحال شدي حالا از رئيس قوه قضائيه شدن صادق لاریجانی ناراحتي؟ «نه خيلي هم خوشحالم» علتش را که ميپرسم، ميگويد ميخواهد ازدست بعضیها شكايت كند! «ازدست همان كسي كه توي كشور دو دستگي انداخت و مسبب كدورت بين خانوادهها شد.»
چرا کهاين معیارها در زمانهای دیگر ملاک رفتار رایدهی قرار ميگیرد و اگراين ملاکها مورد نقد و بررسی و کنکاش و اصلاح قرار نگیرد، اي بسا که موجب رفتارهای نامناسبی شود. یکی از ویژگیهایی که در فرهنگ سیاسی امروزايران به عنوان یک ملاک یا معیار برای ارزیابی سیاستمداران درآمده، ساده زیستی است. گاه در مورداين ملاک چنان صحبت ميشود که گویی تنها ملاک مهم برای ارزیابی است و ملاکهای دیگر در مقایسه با آن اهمیت قابل ذکری ندارند و یا در درجات بعدی از اهمیت قرار دارند. از اين رو بهتر است که در مورد آن دقت بیشتری داشته باشیم.
نخست باید میان کم درآمد بودن و ساده زیست بودن تفکیکی قائل شد. روشن است که هر کس کم درآمد باشد، به طور طبیعی ساده زیست خواهد بود و محدودیت بودجه سختتری را تجربه ميکند، اما اين رابطه کاملا یک به یک نیست؛ به اين معنا که کسانی بوده اند که درآمد بالا و ثروتهای فراوان داشتهاند، ولی از روی زهد و دنیاگریزی، ساده زیستی را ترجیح داده اند. اگر زهد و تقوا را یک امتیاز اخلاقی برجسته بدانیم که ميدانیم، دراين صورت ساده زیستی را باید تنها در حالت دوم گراميداشت و قدر نهاد. واضح است که وقتی کسی نميتواند زندگی مرفه و تجملاتی داشته باشد، ساده زیستی وی واجد هیچ ارزش اخلاقی نخواهد بود. اما کسی که امکان تنعم مادی را دارد، اما از آنجا که قلب وی متوجه آخرت است و توجه به دنیا را مانعی برای حرکت خود در مسیر آخرت ميبیند و ترجیح ميدهد حداقل تنعم مادی را در اين جهان تجربه کند، برای وی ارزشی بالا قائل ميشویم؛ چرا که توجه به آخرت را یک فضیلت مهم ميشماریم که اکثر انسانهای عادی فاقد آن هستند. بنابراين در مجموع، ساده زیستی تنها در حالتی که فرد امکان زندگی تجملاتی داشتن را دارد، یک فضیلت به شمار ميرود و باید در زمره دیگر فضایل آن را به شمار آورد.
نکته دیگری که باید به آن توجه کرد، رابطه میان کارآیی افراد و درآمد آنها است. اصولا هرچه کارآیی انسان بیشتر باشد، درآمد بیشتری خواهد داشت. اگر بپذیریم که مواهبی چون هوش، سلامت و عقل به طور نرمال و متوازن میان جامعه توزیع شده است، آنگاه ميتوان صحنه کسب و کار را به صحنه رقابت افراد برای استفاده از اين مواهب در جهت کسب درآمد تعبیر کرد. به عبارت دیگر، هر روز صبح که سر کار ميرویم و انبوه انسانها را در مسیر کار مشاهده ميکنیم، ميتوانیم با خود بیندیشیم که همه افراد دارند آماده ميشوند تا در رقابت کسب درآمد با هم مسابقه دهند. آخر شب هر کس تقریبی از میزان موفقیت خود را در جهت کسب درآمد خواهد داشت. روشن است که در اين مسابقه نیز همانند دیگر مسابقهها انسانها از تمام عقل، هوش و استعداد خود بهره ميگیرند تا با شناخت فرصتهای رفع نیاز جامعه به پیروزی برسند. اتفاقا عرصه رقابت اقتصادی عرصهاي است که به تعبیر اقتصاددانان، حداکثر رفتار عقلایی را در زمره رفتارهای انسانها ميتوان مشاهده کرد. حال هر کس که دراين رقابت موفقتر و پیروزتر باشد، نظیر هر مسابقه دیگر باید قدر دانسته شود و گرامي داشته شود؛ چرا که توانسته از اين مواهبی که تقریبا به طور متوازن توزیع شده بهترين بهرهبرداری را بکند. از همین روست که دقیقا در کشورهای دیگر افراد ثروتمند گراميداشته ميشوند و با افتخار نام آنها برده شده و عکس آنها منتشر ميشود؛ زیرا حکایت از بهرهبرداری بهتر از مسابقهاي دارند که بیش از شش میلیارد انسان در آن مشارکت ميکنند. شاید هیچ مسابقهاي همانند مسابقه کسب درآمد، شرکتکننده بیشتری نداشته باشد و شدت رقابت در آن بیشتر نباشد. در عین حال فرد پیروز ميتواند ادعا کند که بیشترین نیازهای جامعه را برآورده کرده که توانسته بهاين موقعیت نایل آيد. لذا پیروزی دراين مسابقه افتخار بالاتری را نصیب فرد پیروز یا همان فرد متمول ميکند.
روشن است که اين پیروزی در شرایطی گرامي داشته ميشود که در یک رقابت منصفانه ايجاد شده باشد. هرچه بازار سرمایه توسعه یافتهتر باشد، نقش ثروت پدری و ارث و میراث در موفقیت شغلی نسل بعد کم اهمیت تر خواهد بود و افراد بیبضاعت نیز ميتوانند به نحوی سرمایه لازم را برای تحقق دیدگاههای خود فراهم کنند. همچنین زمانی رقابت بر سر کسب درآمد منصفانه است که از رانت خبری نباشد. وجود رانت مسابقه مذکور را بههم ميزند و موجب ميشود تا فرد پیروز لزوما کسی نباشد که بیشترین بهرهبرداری را از توان ذهنی خود برای رفع نیازهای جامعه کرده است. ضمن اينکه اين حرف درست است، اما باید توجه داشت که همه واقعیت را منعکس نميکند. بیتردید همه کسانی که در جامعه ثروتمند ميشوند، به رانت دسترسی نداشتهاند و دادن چنین نسبت ناروایی پیش از آنکه وصف وضع موجود باشد، نشان از تخلیه روانی بازندگان مسابقه دارد. علاوه بر آن امروز ادبیات اقتصاد سیاسی به ما نشان داده که حتی وقتی جامعهاي رانتی ميشود، رقابت بر سردستیابی به رانت به راه ميافتد. به عبارت دیگر انسانها به جای اينکه هوش و استعداد خود را در جهت مولد بودن به کار گیرند، آن را صرف فعالیتهای رانتجویانه ميکنند. بنابراين توفیق در رانتجویی باز هم دلالت بر استفاده موثرتر از هوش و استعداد ميکند، با اين تفاوت که اين بار چنین پیروزی و هوشمندی از قوای انسانی، شایسته قدردانی و گرامیداشت نیست. هیچ کس حاضر نیست کسی را که بهتر توانسته رقابت کند تا به رانت دست یابد، تجلیل کند و اتفاقا خود اين افراد نیز مایل نیستند همانند بسیاری از ثروتمندان جهان نظیر بیل گیتس، ثروتمند بودن و میزان ثروت خود را علنی کنند، چرا که نميتوانند به سوالی که بلافاصله به تبع آن مطرح ميشود، یعنی چطور اين شخص ثروتمند شده، پاسخ گویند.
با اين مقدمات به سوال اصلی برگردیم. آيا در برگزیدن سیاستمداران و سیاستگذاران، سادهزیستی ملاک قابل اعتنا و حتی مهمترین ملاک ارزیابی است؟ پاسخ به اين سوال بهاين مساله بر ميگردد که رابطه بین وظیفه سیاستگذاران و سیاستمداران چه رابطهاي با ساده زیستی دارد. سیاستمداران و سیاستگذاران در یک تعریف کلی کسانی هستند که برای زندگی جمعی انسانهای تحت فرمان خود (فارغ از اينکه منتخب باشند یا خودخوانده) تصمیمگیری ميکنند. در نظامهای دموکراتیک سیاستگذاران و سیاستمداران تلاش ميکنند تا تصمیماتی اتخاذ کنند که رفاه مردم را حداکثر نماید. هرچه جامعه پیچیدهتر ميگردد، تصمیمات مذکور دشوارتر ميشود و انتظار ميرود که سیاستمداران مستعدتری بر سر کار آيند که بتوانند بااين پیچیدگیها روبهرو شده یا حداقل قدرت تشخیص متخصصین صاحب صلاحیت را داشته باشند. بنابراين از اين زاویه اگر سادهزیستی نشان از کم درآمد بودن داشته باشد، ملاکی است که نشان ميدهد سیاستمدار مذکور در مقایسه با دیگر آحاد جامعه که درآمد بیشتری دارند، از توان خدادادي کمتری برای روبهرو شدن با پیچیدگیهای مسائل اجتماعی برخوردار است. مثال روشن آن اين است که آيا ما ساخت خانه خود را به مهندسی ميسپاریم که کم درآمد است یا مهندسی که پردرآمد است؟ در اين مواقع، هوشمندانه ميفهمیم که پردرآمد بودن مهندس مذکور، دلالت بر توانمندی وی دارد و اين امر، اعتماد ما را برای سپردن کار بیشتر جلب ميکند.
اما از سوی دیگر، از آنجا که سیاستمداران و سیاستگذاران با منابع ملی سروکار دارند و معمولا به دلیل کمبود نظارت اجتماعی ناشی از رسانههای آزاد، یک عدم تقارن اطلاعاتی میان آنها و مردم در مورد امکانات سوءاستفاده وجود دارد، بنابراين احتمال دست اندازی به ثروتهای عمومينیز مطرح است. ساده زیستی یک سیاستمدار، اين علامت را به مردم ميدهد که وی در هنگام تصدی منصب سیاستگذاری به اموال عمومي دستاندازی نخواهد کرد و با چپاول آن، رفاه عمومي را کم نخواهد كرد. لذا ساده زیستی بر فسادناپذیری نیز ميتواند دلالت کند و روشن است که مردم در عین اينکه اولویت اصلیشان افزایش رفاه شان است، اما در عین حال، دغدغه فساد و تعدی به اموال عمومي را نیز مطمح نظر قرار ميدهند.
تبصره دیگری که باید در کنار ملاحظات فوق در نظر گرفت، اين است که گاه ثروت و تجمل و رفاه برای برخی سیاستمداران جاذبه ندارد، ولی به عوض آن قدرت، سرمستی ناشی از مطاع بودن و شهرت ناشی از قدرت، جاذبه خیرهکنندهاي دارد. اين افراد اگر ساده زیستی را انتخاب کنند، نه به دلیل مبارزه با نفس و دنیاگریزی است، بلکه آن را به عنوان یک استراتژی در معاملهاي با یک امر دنیوی دیگر (یعنی قدرت و شهرت ناشی از قدرت) اتخاذ ميکنند. روشن است که دراين حالت نيز ساده زیستی فضیلت نخواهد بود.
علی سرزعیم
امیر محبیان در روزنامه رسالت با تیتر "ضرورت گشايش راه بازگشت به قانون" اینگونه نوشته است:
جبهه موسوم به اصلاحات درمرحله جديد پس از آنکه در فراز و نشيب هاي انتخابات هزينه هايي را پرداخت اکنون تصميم به حرکتي تشکيلاتي بدور از حرکت هاي قانون ستيز گرفته است.
«تشکيلات راه سبز اميد» که موسوي وعده آن را داده است در همين راستا مطرح شده است. پس از طرح اين وعده از سوي سران اصلاحات مبني بر اينکه در چارچوب قانون اساسي به کار تشکيلاتي خواهيم پرداخت واکنش هايي چند را شاهد بوديم.خط کلي مخالفت ها در مسيري بود که هر راه فعاليت ممکن را بر روي فعالان جريان اصلاحات بسته وتنها راه را فراروي آنان تسليم مطلق يا نابودي محض قرار دهد.
پرسش اين است که آيا اين حرکت يعني بستن مسير حرکت سياسي ولو قانوني در برابر يک جريان سياسي در کشور عقلاني است يا خير؟پاسخ صريح نگارنده آن است که چنين عملي نه ممکن است و نه مفيد زيرا: انکار وجود يک جريان اجتماعي قدرتمند منتقد هر چند که اکثريت نيست بخردانه به نظر نميرسد. چشم بستن بر آنچه که در جامعه مي گذرد واقعيت ها را تغيير نمي دهد. از يک سو، برخلاف سران اصلاحات بر اين باورم که اين موج اجتماعي اساسا داراي مطالبات اجتماعي است و مطالبات سياسي آنها در راستاي مطالبات اجتماعي و در صورت ممانعت از دستيابي به مطالبات اجتماعي آنان معنا مي يابد.
به همين دليل حرکت هاي راديکال که قصد دارد اين موج را کاملا سياسي کرده و به بازي هاي قدرت طلبانه خود وارد کند نتيجه لازم را نگرفته است. از سوي ديگر معتقدم آنان که خوش باورانه تصور ميکنند با حذف تعدادي از سياسيون در راس قرار گرفته اين جريان موج اجتماعي نيز خاموش و بي حرکت ميشود و براي هميشه از مطالبات اجتماعي خود دست برميدارد اشتباهي هولناک را مرتکب مي شوند. هيچ جريان سياسي-فکري در جامعه پس از به وجود آمدن نمي ميرد بلکه نهايتا فقط ضعيف ميشود.
بذر تضعيف شده انديشه ها در سکوت به بقاي خود ادامه مي دهد تا شرايط مناسب ديگري براي ظهوربيابد.پس براي تحليل درست يک واقعه ابتدا وجود آن را بپذيريم و از انکار ساده لوحانه آن خود داري کنيم.براي مديريت سياسي دو استراتژي کلان وجود دارد کنترل بازيگران يا کنترل بازي. آنان که به کنترل بازيگران باور دارند مي کوشند با حذف يا تعديل بازيگران سياسي بازي ها را تعديل کنند. ترديدي نيست در مواقع اورژانس سياسي اين ديدگاه غلبه مي يابد ولي حداکثر اين ديدگاه مي تواند در حد يک آرام بخش ضعيف و موقت عمل کند.
روش خردمندانه مديريت سياسي اداره جريانات و نه افراد است زيرا هزينه هاي کنترل افراد بالا بوده و فضا را نيز به سوي اختناق برده و گاهي نظام سياسي را درگيرصرف انرژي بي فايده براي بازيگراني مي کند که اساسا در شکل گيري جريانات نقش مهمي ندارند.اما مديريت بازي هاي سياسي واداره جريانات اجتماعي و از طريق آن اداره بازيگران سياسي هر چند به ظاهر دشوارتر و محتاج مديران خردمند با توان تحليل پيچيدگي هاست ولي عمق آن بيشتر بوده و فضاي تنفس سياسي قابل قبولي را فراهم مي کند.
کشاندن يک جريان سياسي به لبه پرتگاه براي بازگرداندن آن به تنهاگزينه قابل قبول يعني حرکت قانوني به عنوان تاکتيک داراي توجيهاتي است اما بستن تمامي راهها بر روي يک جريان سياسي که درست يا غلط توانسته در مقطعي سکانداري يک حرکت اجتماعي 13 ميليوني را برعهده گيرد و کشاندن آن به لبه پرتگاه و شايد به حرکت هاي راديکال و شادمانه تصور کردن که به حذف راديکال ها از طريق راديکال تر کردن آنها موفق شده ايم خردمندانه نيست.
نگارنده در اين که موسوي و يارانش در انتخاب استراتژي براي پيشبرد ديدگاههاي خود اشتباهات بزرگي را مرتکب شده اند ترديدي ندارد.ولي پرسش اين است که آيا بايد از وقايع رخ داده گردابي ساخت که بسياري از چهره هايي را که در تاريخ انقلاب به هر حال نقشي داشته اند درآن ورطه به نابودي کشاند؟ فرضا چنين کاري را انجام داديم با حاميان اجتماعي يا بدنه اصلي روان در جامعه چه بايد کرد؟ به احتمال زياد در صورت شکل گيري «تشکيلات راه سبز اميد» موسوي، سرنوشتي فراتر از عمق تشکيلاتي جبهه مشارکت براي آن متصور نيست ولي کنترل يک جريان سياسي در شکل حقوقي مسئوليت پذير آسان تر است يا مواجه شدن با حرکت سيال ناپيدايي که هر روز از گوشه اي خود را نمايان و سپس ناپيدا مي کند؟
هدف اين نوشتار ايجاد توجيهي براي کسب مجوز قانوني يک تشکيلات سياسي نيست بلکه غرض تنبهي براي نگاهي ژرف تر در راستاي مديريت سياسي اوضاع و حتي بازنگري در آن است.هيجانات و بحران هاي سياسي چشم عوام را در هنگام اوج گيري مي بندد ولي چشم نخبگان را بايد بگشايد.آنان که با موج ها بالا و پايين مي روند و قادر نيستند بصيرت و درايت خود را در تلاطم امواج حفظ کنند شايسته نام “نخبه” نيستند.
تفاوت سياستمداران بابصيرت و سياستبازان فاقد هوشمندي آنست که سياستمداران با درايت نه به امروز بلکه به نتايج اعمال در روزها و آينده هاي دورتر مي نگرند و برنامه هاي خود را فارغ از احساسات کورکننده با خردمندي طراحي مي کنند.بقاي نظام اسلامي و قدرت روز افزون آن در سطح جهان نشانه اي از آن است که اصحاب خرد و مديران ارشد براي کنترل اوضاع به مديريت جريانات و نه کنترل اوضاع از طريق حذف افراد مي انديشند. اعتبار نظام و تصوير عادلانه و آزادمنشانه آن بايد در کشاکش دهر و تنگناهاي سياسي حفظ شود.زيرا هوشياران مي دانند که اعتبارسياسي، ارزشي به مراتب بيش از سرمايه در بازار سياست دارد. پس به جاي آنکه راهها را براي بازگشت افراد به مسير قانون ببنديم بهتر آن است که چشم بر خشم ها و کينه ها که ما را به سوي انتقام سوق مي دهد ببنديم و به کوته انديشي هايي که کوته ترين راه را به ما توصيه مي کنند گوش فراندهيم زيرا کمترين فاصله بين دو نقطه در سياست طولاني ترين راه است نه کوتاه ترين .
زمانه برعكس شده است، حالا در اروپا مسلماني كار سختي نيست، اما مسلمان بودن در تهران كه ام القراي مسلمين است اين روزها كار سختي شده است.
به گزارش جهان، در اروپا وقتي مسلماني با زبان روزه به تمرين مي رود و مسابقه مي دهد رسانه ها به خوبي از او استقبال مي كنند و او را بعنوان يك فرد معتقد معرفي مي كنند، اما در تهران اين رويه برعكس شده است و بسياري از فوتباليست هاي ليگ برتر و حتي ليگ هاي پايين تر از سوي باشگاه خود حق ندارند روزه بگيرند.
خيلي عجيب است وقتي كه از زبان بازيكني در ليگ برتر مي شنوي كه مربي اش به او اجازه روزه گرفتن نمي دهد:« مربي سر جلسه تمرين به ما مي گويد كه جلوي چشمش آب بخوريم تا مطمئن شود كه روزه نيستيم. ما خودمان مي خواهيم روزه بگيريم ولي به ما اجازه نمي دهند.»
هركاري مي كنيم كه اجازه بدهد نام او را فاش كنيم امتناع مي كند، اما حرف عجيب تري مي زند:« اين همه بازيكن در ليگ برتر، برويد از يك نفر ديگر بپرسيد! اين ماجرا فقط متعلق به تيم ما نيست، در اغلب تيم ها روزه گرفتن ممنوع است!»
«روزه گرفتن ممنوع است!» دقت كنيد، اين جمله را در تهران به زبان مي آورند، پايتخت ايران اسلامي! اين وقتي معني دار مي شود كه اخباري كاملا متفاوت از فوتبال اروپا مي رسد.
طبق اعلام روزنامه لوموند، فرانك ريبري فوق ستاره مسلمان و فرانسوي تيم فوتبال بايرن مونيخ آلمان به اطلاع مقامات تيمش رسانده است كه در ماه مبارك رمضان روزه ميگيرد و از روز جمعه نيز اين كار را شروع كرده است.
جالب اينكه باشگاه آلماني بايرن مونيخ و لوييس ون گال مربي هلندي اين تيم مشكلي با روزه گرفتن اين ستاره كليدي و گران قيمت تيم خود ندارند.
علاوه بر اين گزارش ديگري از روزنامه آس اسپانيا حاكي از آن است كه هواداران رئالمادريد بازيكنان مسلمان
را در روزه داري همراهي مي كنند و به همراهي با آنها تا غروب آفتاب چيزي نمي خورند.
” بازيكنان مسلمان بتيس و سويا در منطقه آندلوس اسپانيا هر شب در يكي از مساجد اين شهر داوطلبانه مراسم افطاري برگزار مي كنند! “
اين تنها خبري در خصوص رئال مادريد اسپانياست كه لاسانا و محمد ديارا و كريم بن زما را در اختيار دارد، بازيكنان گران قيمتي كه بعضا به اندازه يك سال بودجه يك تيم باشگاهي در ليگ برتر دستمزد دريافت مي كنند.
از طرف ديگر به گوش مي رسد بازيكنان مسلمان رئال بتيس و سويا نظير فردريك كانوته كه در منطقه آندلوس اسپانيا هستند در ماه مبارك رمضان هر شب در يكي از مساجد اين شهر به صورت داوطلبانه مراسم افطاري برگزار مي كنند! يحيي توره و سيدو كيتا ستاره هاي بارسلونا هم اين روزها خبرساز شده اند و در ماه مبارك رمضان روزه مي گيرند، اما بازيكنان ليگ فوتبال كشورمان كه در مقايسه با بازيكنان اروپايي پول چنداني هم دريافت نمي كنند از روزه داري محروم مي شوند.
واقعا خنده دار است كه در اين كار باشگاه ها و مربيان باعث اصلي اين اتفاق هستند و در واقع آنها به بازيكنان نه چندان گران قيمت خود اجازه روزه داري نمي دهند. اين مشكل سال هاست در ليگ فوتبال ما به چشم مي خورد، اما كسي تا به امروز به مبارزه با آن اقدامي نكرده است.
بي ترديد حذف ربناي شجريان از مراسم افطار ميليون ها روزه دار ضربه يي به هويت ملي ايرانيان محسوب مي شد؛ هويتي که نه به آساني شکل گرفت، نه هزينه کمي از خون ايرانيان به پاي آن ريخته شد و نه جبران خسارات احتمالي وارده به آن بدون سختي فراوان امکان پذير است.
هويتي که شنيدن ربناي شجريان، اذان موذن زاده اردبيلي و دو نغمه مشهور شادمانه مراسم عروسي ايراني ها هر باره بازتوليد و يادآوري مي کند تاکيد مداوم و پيوسته بر ايراني بودن و ايجاد فاصله با هر هويت غيرايراني است. برخي نغمه ها، تصويرها، و به ويژه مراسم سنتي در سطح ملي هر کشور يک وجدان جمعي را شکل مي دهد که معمولاً متعلق به هيچ طيف و جناح و قوم خاصي نيست. اما در عين حال چسبندگي سياسي، ملي، مذهبي و فرهنگي آن کشور را حتي در اوج تنش هاي فراگير داخلي و خارجي قوام مي بخشد.
تا سه دهه پيش حجم زرادخانه هسته يي و توليد صنايع سنگين از جمله اتومبيل و فولاد از مهم ترين معيارهاي تقسيم کننده نظام بين الملل به شمال و جنوب و شرق و غرب محسوب مي شد، اما هرچه مي گذرد ظهور و قوام يافتن پديده هاي جديدي همچون نقش زنان، جوانان، گسترش سازمان هاي غيردولتي، شفافيت نظام سياسي و مبارزه با فساد در کنار اصرار بر توليدات فرهنگي و دفاع از نمادهاي فرهنگي تا پاي جان به عامل مهم مبادلات نظام بين الملل تبديل شده است.کشورهايي که فاقد توانايي توليد نمادهاي ملي و هويتي فراگير در سطح ملي و منطقه يي هستند همواره در دفاع از امنيت ملي خود نيز دچار مشکل مي شوند و هزينه هاي بالاتري را مي پردازند.
زيرا کشورها بدون نمادهاي ملي زودتر آسيب مي بينند و مورد تهاجم قرار مي گيرند. در همين راستاست که شاهد هستيم بسياري از کشورهاي تازه پا به عرصه گذاشته از جمله کشورهاي آسياي ميانه، در مقايسه با حوزه هاي قدرتمند فرهنگ روسي، چيني يا حتي عربي در تلاش هستند نمادهاي هويتي براي خود خلق کنند زيرا نمادهاي ملي و هويتي عواملي هستند که مانع حل شدن در فرهنگ و نفوذ کشورهاي مجاور مي شود.
صفرمراد نيازاف رئيس جمهور ترکمنستان سال ها تلاش داشت تا خود و نام مادر خود را به عنوان نماد ملي ترکمنستان معرفي کند و جا بيندازد، زيرا ترکمنستان براي ارائه و توليد تعريف از کشوري به اين نام وجه تمايز چنداني با ديگر کشورهاي منطقه از جمله تاجيکستان يا قزاقستان و ازبکستان نداشت.
در کشورهاي تازه متولد شده آسياي ميانه قزاق بودن، ترکمن بودن و تاجيک ماندن معضلي است که طي دو دهه گذشته هنوز راه حلي براي آن پيدا نشده است زيرا مجموعه کشورهاي اين منطقه هويت فرهنگي و نماد ملي قدرتمند و به لحاظ تاريخي قابل دفاعي در برابر يکديگر ندارند. اما هويت ايراني بودن از چنان پشتوانه فرهنگي، تاريخي و سياسي قدرتمندي برخوردار است که نه به سادگي مي توان آن را شست و نه هضم شدن در هويت هاي فرهنگي مجاور - براي مثال عرب ها - به سادگي امکان پذير است. بنابراين اگر اصرار مي شود که ربناي افطار شجريان يک موضوع مرتبط با هويت ملي ايرانيان است که در جاهاي ديگري به امنيت ملي ربط پيدا مي کند و حتي ديگر به خود او تعلق ندارد - چه رسد به گردانندگان از راه دور و نزديک صدا و سيما - به دليل کارکرد و تاثيري است که اين نغمه در پس ذهن متولدان اين فلات از خود باقي گذاشته و از هويت خاص ملي و مذهبي بودن ايرانيان در مقابل غيرفارسي زبانان حکايت مي کند. در حال حاضر ميليون ها ايراني اصلاح طلب و اصولگراي زن و مرد خاطره اين ربناي داوودگونه و آسماني را که هر ساله تکرار مي شود در کنار خاطرات نوجواني، ميانسالي و در مجموع در کنار بخشي از گذشته خود جاي داده اند.
بسياري از مکان ها، تصاوير و افرادي که گذشته ما و هويت جمعي ما را ساخته اند ديگر نه قابل دسترس هستند و نه قابل دوباره تجربه شدن. اما گوشه هايي از اين گذشته مشترک نه تنها پاک نمي شود و از ياد نمي رود بلکه هر سال دوباره مي توان آن را از نو تجربه کرد. اگر بتوان تخت جمشيد و ميدان نقش جهان و کارکردهاي سياسي ميدان آزادي را در تاريخ معاصر ايران ناديده گرفت، و اگر کسي توانايي حذف ترانه الهه ناز بنان، يا حتي برخي از نوحه هاي صادق آهنگران را از پس ذهن ايرانيان داشته باشد و اگر بتوان شيخ بهايي و شريعتي و حماسه 40ميليوني ملت را از تاريخ معاصر پاک کرد و ناديده گرفت آن گاه مي توان نمادهاي ملي همچون ربناي افطار شجريان را نيز حذف کرد.
اگر تعارف را در سطح ملي کنار بگذاريم و با نگاهي به آمار مربوط به تعداد قليل نشرياتي که در ايران چاپ مي شود، تيراژ محدودي که روزنامه ها دارند، کتاب هايي که هيچ گاه مجوز نمي گيرند و خوانده نمي شوند را به نسبت جمعيت 70 ميليوني ايران مورد ملاحظه قرار دهيم که 60درصد جمعيت آن را جوانان تشکيل مي دهند ابعاد ناکارايي فرهنگي جامعه ما در مقايسه با حوزه هاي فرهنگي مجاور - مثلاً ترکيه و عراق - آشکار مي شود.
اگر مجموع توليدات موسيقي و فيلم از مجاري رسمي را مطالعه کنيم و از ياد نبريم که سينماي ايران از سر اجبار و تا حدود زيادي در انحصار سينماي طنز قرار گرفته، آنگاه مي توان ادعا کرد صدا و سيما به عنوان تنها رسانه ملي واقعاً آزاد آزاد در ايران تبديل به بزرگ ترين مرکز فرهنگي کشور شده است.
البته بزرگ ترين مرکز فرهنگي نه به لحاظ تاکيدي که اين رسانه فراگير بر وحدت و وفاق دارد، بلکه از آن نظر که با هفت کانال تلويزيوني به صورت شبانه روزي همه توليدات و از هر نوع فيلم - غيرپورنو و غيرعاشقانه - هاليوود و باليوود هند را به صورت مطلق و بدون هيچ گزينشي و به نوبت براي 70 ميليون ايراني پخش مي کند. و جالب اينکه برخي از مشهورترين فيلم هاي پليسي و جنايي امريکايي را چندين بار در طول يک سال به نمايش مي گذارد. گفته فوق تا حدي است که به جرات مي توان ادعا کرد فقط طي تعطيلات 13 روزه نوروز هر ساله کشته شدن صدها هزار نفر با پخش جديدترين فيلم هاي خشن پليسي از هفت کانال تلويزيوني در 24ساعته جلوي چشم ميليون ها ايراني نمايش داده مي شود و کسي به آثار تخريبي نمايش اين همه فيلم هاي پليسي و جنايي توليد شده در کره زمين از صدا و سيما توجهي ندارد. وقتي بزرگ ترين رسانه ملي کشور به خود زحمت نمي دهد تا حداقل نمايش فيلم هاي غيرپليسي و غيرجنايي را افزايش دهد و از شمار نمايش خشن ترين فيلم هاي غرب بکاهد چگونه مي توان انتظار داشت هويت ملي يا يک نماد ملي پاس داشته شود.
اگر پس از نمايش اين همه فيلم هولناک هنوز هويتي از ايرانيان باقي مانده باشد به نوعي معجزه است و نيز تتمه تاثير پخش جسته گريخته آثار استاداني همچون محمدرضا شجريان و اسلاف و گذشتگان است، وگرنه از ياد نبريم که با تاسف مدت هاست مردم تماشاي کانال هاي ماهواره يي را به هر کانال صدا و سيما ترجيح مي دهند.

