بسان رهنورداني که در افسانه ها گويند
گرفته کولبارِ زادِ ره بر دوش
فشرده چوبدست خيزران در مشت
گهي پر گوي و گه خاموش
در آن مهگون فضاي خلوت افسانگيشان راه مي پويند
ما هم راه خود را مي کنيم آغاز
سه ره پيداست
نوشته بر سر هر يک بسنگ اندر
حديثي که ش نمي خواني بر آن ديگر
نخستين : راهِ نوش و راحت و شادي
به ننگ آغشته، اما رو بشهر و باغ وآبادي
دو ديگر : راهِ نيمش ننگ، نيمش نام
اگر سر بر کني غوغا، و گر دم در کشي آرام
سه ديگر : راهِ بي برگشت، بي فرجام
من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي که مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمانِ " هرکجا " آيا همين رنگ است ؟
بيا اي خسته خاطر دوست ! اي مانند من دلكنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي فرجام بگذاريم
نوشته شده توسط حامد شیخ الاسلام در شنبه 1388/04/06 ساعت 3 بعد از ظهر | لینک ثابت |

